معرفی کتاب میدل مارچ (دو جلدی) گالینگور (داستان یک شهر)
در سلسلهی رماننویسان بزرگ انگلیسی در قرن نوزدهم، که از جین آستین و خواهران برونته آغاز میشود و به چارلز دیکنز و تاماس هاردی میرسد، جورج الیوت بهسبب مهارت و ژرفبینیاش در توصیف انگیزهها مقام منحصربهفردی دارد، بهطوری که بسیاری از نقادان مدرن او را بزرگترین رماننویس انگلیسی قرن نوزدهم میدانند.
شخصیتهای رمان میدل مارچ بهرغم سادگی ظاهریشان زندگی درونی بغرنجی دارند. بعضی بر معیارهایی پای میفشارند که همگان آنها را صرفاً تحسین میکنند و نه تشویق، بعضی دیگر بر عادیاتی متکیاند که همگان آنها را تشویق میکنند و نه تحسین. میدل مارچ داستان یک شهر است با همهی ابعاد و مناسباتش.
کتاب میدل مارچ، رمانی است نوشته ی نویسنده ی انگلیسی، جورج الیوت که برای اولین بار در سال 1871 به انتشار رسید. در مرکز داستان، شخصیتی روشن فکر و آرمان گرا به نام دوروتیا بروک قرار دارد که از بسیاری جهات، همانند و یادآور خود نویسنده است. اما دقیقا همان ویژگی هایی که دوروتیا را از جامعه ی مادی گرا و متخاصم پیرامونش متمایز می سازد، این شخصیت را وارد ازدواجی کابوس وار با مردی می کند که در ابتدا فکر می کرد نیمه ی گمشده ی اوست. در داستانی موازی، دکتری جوان و همان قدر آرمان گرا به نام ترتیوس لیدگیت، عاشق دختری زیبا اما خودبین و سطحی به نام روزاموند وینسی می شود و با ازدواج با او، خود را به ورطه ی نابودی می کشاند. جورج الیوت در این کتاب از مجموعه ای از شخصیت هایی استفاده کرده که هر کدام، نماینده ی قشری از جامعه-از کارگران و مغازه داران گرفته تا طبقه ی متوسط در حال شکوفایی و ثروتمندان-هستند. این شخصیت ها در کنار هم، تصویری فوق العاده باجزئیات و دقیق از زندگی در انگلیس در دهه ی 1830 به مخاطب ارائه می کنند. کتاب میدل مارچ با کنایه ها و بینش های روانشناسانه ی فوق العاده مدرن و امروزی خود، در شکل گیری جریان ادبی واقع گرا در قرن بیستم، نقشی اساسی و تعیین کننده ایفا کرده است.
کیم مونسو متولد ۱۹۵۲ در بارسلوناست. در نیویورک تایمز، نویسندهی قهاری معرفی شده که با تخیل نابش سنت سوررئالیسم اسپانیایی را در آثارش نهادینه کرده، و در ایندیپندنت بهعنوان بزرگترین نویسندهی زندهی کاتالانزبان از او نام برده شده است. مونسو میراثدار خَلَفِ فرهنگ و هنر کاتالان است که بزرگانی نظیر سالوادور دالی و خوان میروی نقاش و آنتونی گائودیِ معمار را در خود پرورانده و جهانی کرده است.
برخی داستانهایش را در ردهی سوررئالیسم یا رئالیسم جادویی طبقهبندی میکنند، اما برخی هم آنها را گونهای متافیکشن میدانند، چون از محدودههای تاریخی ـ جغرافیایی و سیاسی ـ اجتماعی فراتر میروند و عمدتاً تخیلات و تصوراتی ناباند که در قالب کلمات با خواننده به اشتراک گذاشته شدهاند. آثارش به بیش از بیست زبان ترجمه و منتشر شده است.
مونسو نویسندگانی نظیر دونالد بارتلمی و خولیو کورتاسار و رمون کنو را الهامبخش خود میداند، اما تأثیر بازیهای ویدیویی و کمیکاستریپها و کارتونها و نیز نویسندگان دیگری همچون بورخس و کافکا هم در آثارش مشهود است.
۲۰ داستان این کتاب از ترجمههای اسپانیایی و انگلیسیِ ۳ مجموعه داستان مونسو انتخاب و ترجمه شدهاند تا نمونههایی از تمام دورههای متنوع داستاننویسی او را از دههی هفتاد میلادی تاکنون در اختیار خواننده قرار دهند. از کیم مونسو، مجموعه داستان تحسینشدهی گوادالاخارا هم در نشر نی منتشر شده است.
زخم (و نوزده داستان دیگر) - انتشارات نی
برندهی جایزهی مولیر (معتبرترین جایزهی ملی تئاتر فرانسه) برای بهترین نمایشنامهی کمدی در سال ۱۹۹۱
خانم مدیر: … پس درسته که تو این شرکت لعنتی، تو این شهر لعنتی، تو این کشور، تو این دنیای لعنتی، یه منشی دربوداغون یهروزه میتونه معاون مدیر کل یکی از کارآمدترین مؤسسههای مالی شهر، منطقه، کشور، قاره، جهان بشه؟ پس چیزی که شنیدم درسته؟ بهم بگو که اشتباهه، حالا که خودت اینجایی بهم بگو که اشتباهه، بهم بگو که درست نیست، میخوام از دهن خودت بشنوم، از دهن خودت که بوی گند میده، چون اگه درست باشه، حتا به نشونهی اعتراضم باشه، خودم رو همین الان از این بالا پرت میکنم پایین…
تو جهانی به خون آلودی و انجامت نیز چنین خواهد بودزندگیات به رسوایی گذشت و مرگت نیز قرین رسوایی خواهد بود
نمایشنامهی ریچارد سوم که در سال ۳-۱۵۹۲ نوشته شده، از همان آغاز با استقبال فراوان خوانندگان و تماشاگران روبرو شد، چندان که آن را در کنار هملت و رومئو و ژولیت در شمار محبوبترین آثار شکسپیر جای دادهاند.
این نمایشنامه داستان برآمدن و فروافتادن شاهی منفور را بازمیگوید. اما شکسپیر سیمای این مرد زشتصورت و زشتسیرت را چنان تصویر کرده که حضورش بر صحنه، همهی شخصیتهای دیگر را به محاق میبرد. این هیولای بیشفقت که در راه رسیدن به تاج و تخت انگلیستان از هیچ دروغ و خدعه و جنایتی رویگردان نیست، با هوشی اهریمنی و نگاهی ژرفکاو تا اعماق وجود قربانیانش نفوذ میکند و آز و شهوت این یک یا عقل سستپای دیگری را آماج خود میگیرد. از این روست که جملگی را بهآسانی میفریبد و سرانجام به نابودی میکشاند. اما فزونخواهی و غرور بیحدش سرانجام او را نیز قرین رسوایی و تباهی میکند.
فیلها سی میلیون ساله رو زمینن تا در عرض یکی دو دهه نابود شن فقط برای اینکه کلیدهای پیانو و ژتونهای ما رو تأمین کنن. خدایا، نمیبینی؟ این یه مصیبت بزرگه. این… این فاجعه است. افتضاح وحشتناکِ هولناکیه و من نمیدونم چی کارش کنم؛ حالا به من بگین ببینم، کس دیگهای هم هست که حس کنه اینجا داره تاریک و تاریکتر میشه؟
«قرن نوزدهم در نوجوانی غولآسای خود بازیگوشی میکند… این پسرِ غول در بازیهای خود کوهها را از جا میکند و برای تفریح صخرهها را به اینسو آنسو میاندازد.»
این توصیف شارلوت برونته است از زمانهی دشوار و متلاطمی که در آن کل اروپا درگیر جنگهای ناپلئونی است و انگلستان نیز با بحرانهای جدی اجتماعی و اقتصادی روبهرو است. در بحبوحهی شورشهای کارگری و آشفتگیهای صنعتی و تجاری، هنوز «عشق» جوانه میزند، اما روابط افراد تحت تأثیر رویدادهای سیاسی و تاریخی قرار میگیرد و تعبیر و تفسیر طبقات اجتماعی از این رویدادها نیز بر مصلحت و منفعت خود آنها مبتنی است. عواطف و احساسات در برابر ملاحظات مادی و اجتماعی رنگ میبازند، ازدواجها مصلحتیاند (نه عاشقانه) و مناسبات انسانی تابع معیارهای مادی (نه عاطفی). شرلی رمانی است تاریخی ـ اجتماعی به عالیترین معنای کلمه.
شب سر رسیده است. اکنون دیگر کلماتِ نوشتهشده را نمیبینم. دیگر هیچ چیز نمیبینم مگر دستِ بیحرکتم که از نوشتن برایتان بازمانده است. اما زیر شیشهی پنجره هنوز آسمان آبی است. رنگ آبی چشمان اورلیا پاریس باید تیرهتر شده باشد، میدانید، بهخصوص در شب. آن روزها چشمانش رنگش را از دست میداد تا بتواند به تاریکی زلال و بیانتهایی دست پیدا کند.
نام من اورلیا اشتاینر است.
در پاریس زندگی میکنم و پدر و مادرم در همینجا معلماند.
هجدهسال دارم.
مینویسم.
اثر شایستهی تقدیر در سیوپنجمین دورهی کتاب سال در بخش نمایشنامه سال ۹۶
از نمایشنامهنویسان یونان باستان هیچیک به اندازهی ائوریپیدس برای خوانندهی امروزی سخن گفتنی ندارد. مضامین عمدهی آثار او: ستمدیدگی زنان، قساوت و بیهودگی جنگ و درماندگی و ابتذال فاتحان، تعارض میان آزادی و نظم، ایمان و عقل و احکام جزمی و واقعیت، هنوز هم انسان امروزی را به خود مشغول داشته است. نمایشنامههای او به یاد ما میآرد که انسانبودن به چه معناست.
ارسطو او را تراژیکترین نمایشنامهنویس میخواند و برخی دیگر او را نخستین شاعر دموکراسی لقب دادهاند. ائوریپیدس هنرمندی سنتشکن بود. او هستهی اصلی اسطوره را حفظ میکرد اما در روایت داستان و پردازش شخصیتها راه خود را میرفت. زمانهی ائوریپیدس با ظهور فیلسوفانی چون سقراط و پروتاگوراس جهش بزرگی در فرهنگ یونان پدید آورد و این تحول در هنر آن زمان، خاصه در تراژدیهای ائوریپیدس بازتاب یافت. او متفکری شکاک بود، ذهنی جستجوگر و خردهسنج داشت که با پاسخهای متعارف قانع نمیشد. بسیاری از باورهای اهل زمانه را آماج تردید و انتقاد میکرد و از همین روی میان مردم همروزگار خود چندان محبوبیتی نداشت. قدر والای او در قرن چهارم ق.م. شناخته شد و بار دیگر در قرن بیستم در کانون توجه قرار گرفت. نمایشنامهنویسان رمی، ازجمله مشهورترین ایشان یعنی سنکا ائوریپیدس را استاد و راهنمای خود میشمردند و میراث او از طریق ایشان به نمایشنامهنویسان عهد رنسانس رسید.
در این مجموعه پنج نمایشنامه را که بیگمان در شمار بزرگترین دستاوردهای اوست گرد آوردهایم. هریک از این نمایشنامهها جنبهای از تفکر و دغدغههای انسانی این شاعر بزرگ را به ما نشان میدهد و در همهی آنها با شاعری آشنا میشویم که زبان شعر را تا اوجی دستنیافتنی تعالی بخشیده است.