تو جهانی به خون آلودی و انجامت نیز چنین خواهد بودزندگیات به رسوایی گذشت و مرگت نیز قرین رسوایی خواهد بود
نمایشنامهی ریچارد سوم که در سال ۳-۱۵۹۲ نوشته شده، از همان آغاز با استقبال فراوان خوانندگان و تماشاگران روبرو شد، چندان که آن را در کنار هملت و رومئو و ژولیت در شمار محبوبترین آثار شکسپیر جای دادهاند.
این نمایشنامه داستان برآمدن و فروافتادن شاهی منفور را بازمیگوید. اما شکسپیر سیمای این مرد زشتصورت و زشتسیرت را چنان تصویر کرده که حضورش بر صحنه، همهی شخصیتهای دیگر را به محاق میبرد. این هیولای بیشفقت که در راه رسیدن به تاج و تخت انگلیستان از هیچ دروغ و خدعه و جنایتی رویگردان نیست، با هوشی اهریمنی و نگاهی ژرفکاو تا اعماق وجود قربانیانش نفوذ میکند و آز و شهوت این یک یا عقل سستپای دیگری را آماج خود میگیرد. از این روست که جملگی را بهآسانی میفریبد و سرانجام به نابودی میکشاند. اما فزونخواهی و غرور بیحدش سرانجام او را نیز قرین رسوایی و تباهی میکند.
فیلها سی میلیون ساله رو زمینن تا در عرض یکی دو دهه نابود شن فقط برای اینکه کلیدهای پیانو و ژتونهای ما رو تأمین کنن. خدایا، نمیبینی؟ این یه مصیبت بزرگه. این… این فاجعه است. افتضاح وحشتناکِ هولناکیه و من نمیدونم چی کارش کنم؛ حالا به من بگین ببینم، کس دیگهای هم هست که حس کنه اینجا داره تاریک و تاریکتر میشه؟
«قرن نوزدهم در نوجوانی غولآسای خود بازیگوشی میکند… این پسرِ غول در بازیهای خود کوهها را از جا میکند و برای تفریح صخرهها را به اینسو آنسو میاندازد.»
این توصیف شارلوت برونته است از زمانهی دشوار و متلاطمی که در آن کل اروپا درگیر جنگهای ناپلئونی است و انگلستان نیز با بحرانهای جدی اجتماعی و اقتصادی روبهرو است. در بحبوحهی شورشهای کارگری و آشفتگیهای صنعتی و تجاری، هنوز «عشق» جوانه میزند، اما روابط افراد تحت تأثیر رویدادهای سیاسی و تاریخی قرار میگیرد و تعبیر و تفسیر طبقات اجتماعی از این رویدادها نیز بر مصلحت و منفعت خود آنها مبتنی است. عواطف و احساسات در برابر ملاحظات مادی و اجتماعی رنگ میبازند، ازدواجها مصلحتیاند (نه عاشقانه) و مناسبات انسانی تابع معیارهای مادی (نه عاطفی). شرلی رمانی است تاریخی ـ اجتماعی به عالیترین معنای کلمه.
شب سر رسیده است. اکنون دیگر کلماتِ نوشتهشده را نمیبینم. دیگر هیچ چیز نمیبینم مگر دستِ بیحرکتم که از نوشتن برایتان بازمانده است. اما زیر شیشهی پنجره هنوز آسمان آبی است. رنگ آبی چشمان اورلیا پاریس باید تیرهتر شده باشد، میدانید، بهخصوص در شب. آن روزها چشمانش رنگش را از دست میداد تا بتواند به تاریکی زلال و بیانتهایی دست پیدا کند.
نام من اورلیا اشتاینر است.
در پاریس زندگی میکنم و پدر و مادرم در همینجا معلماند.
هجدهسال دارم.
مینویسم.
اثر شایستهی تقدیر در سیوپنجمین دورهی کتاب سال در بخش نمایشنامه سال ۹۶
از نمایشنامهنویسان یونان باستان هیچیک به اندازهی ائوریپیدس برای خوانندهی امروزی سخن گفتنی ندارد. مضامین عمدهی آثار او: ستمدیدگی زنان، قساوت و بیهودگی جنگ و درماندگی و ابتذال فاتحان، تعارض میان آزادی و نظم، ایمان و عقل و احکام جزمی و واقعیت، هنوز هم انسان امروزی را به خود مشغول داشته است. نمایشنامههای او به یاد ما میآرد که انسانبودن به چه معناست.
ارسطو او را تراژیکترین نمایشنامهنویس میخواند و برخی دیگر او را نخستین شاعر دموکراسی لقب دادهاند. ائوریپیدس هنرمندی سنتشکن بود. او هستهی اصلی اسطوره را حفظ میکرد اما در روایت داستان و پردازش شخصیتها راه خود را میرفت. زمانهی ائوریپیدس با ظهور فیلسوفانی چون سقراط و پروتاگوراس جهش بزرگی در فرهنگ یونان پدید آورد و این تحول در هنر آن زمان، خاصه در تراژدیهای ائوریپیدس بازتاب یافت. او متفکری شکاک بود، ذهنی جستجوگر و خردهسنج داشت که با پاسخهای متعارف قانع نمیشد. بسیاری از باورهای اهل زمانه را آماج تردید و انتقاد میکرد و از همین روی میان مردم همروزگار خود چندان محبوبیتی نداشت. قدر والای او در قرن چهارم ق.م. شناخته شد و بار دیگر در قرن بیستم در کانون توجه قرار گرفت. نمایشنامهنویسان رمی، ازجمله مشهورترین ایشان یعنی سنکا ائوریپیدس را استاد و راهنمای خود میشمردند و میراث او از طریق ایشان به نمایشنامهنویسان عهد رنسانس رسید.
در این مجموعه پنج نمایشنامه را که بیگمان در شمار بزرگترین دستاوردهای اوست گرد آوردهایم. هریک از این نمایشنامهها جنبهای از تفکر و دغدغههای انسانی این شاعر بزرگ را به ما نشان میدهد و در همهی آنها با شاعری آشنا میشویم که زبان شعر را تا اوجی دستنیافتنی تعالی بخشیده است.
نامزد سیوپنجمین دورهی جایزهی کتاب سال در بخش «ادبيات زبانهای ديگر»
مانونگو ورا، خوانندهی انقلابی شیلیایی که کمی قبل از کودتای پینوشه، بهگونهای تصادفی از شیلی خارج شده و بعد از کودتا به پاریس رفته، در چند سال نخستِ بعد از کودتا با ترانههایش زبان گویای وطن خفقانگرفتهی خود شده و در میان جوانان اروپا جایگاهی بیهمانند پیدا کرده. اما حالا، دوازده سال بعد از کوتای ۱۹۷۳ دیگر نه اعتقادی به آنچه میخوانده دارد و نه چشمانداز امیدبخشی پیش روی خود میبیند. دیگر نمیخواهد به خودش و مخاطبانش دروغ بگوید. از سوی دیگر، صداهایی قدیمی و مرموز او را به زادگاهش، به وطنش میخوانند. پس به این امید که هستی تکهتکهشدهی خود را بار دیگر به هم پیوند بدهد، به شیلی بازمیگردد. اما آنچه در وطن مییابد بسی دور از انتظار و آرزوی اوست…
ماریو: توی این دوره و زمونه دیگه صداقت و درستی برای کسی اهمیت نداره. همه با فریب و تقلب و زدوبندهای کثیف زندگی میکنن…! مردم همدیگه رو زیر دست و پا له میکنن، از هم نردبون ترقی میسازن تا زندگی کنن. خب، چی کار باید کرد؟ یا باید قواعد این بازی کثیف رو قبول کنی… تا از این چاه بیای بیرون… یا این که توی چاه باقی بمونی.
ویسنته: (با لحنی سرد.) اونوقت برای چی نباید از این چاه خارج شد؟
ماریو: دارم برات توضیح میدم… من از این دنیا حالم بهم میخوره. همه فکر میکنن که فقط دو جور میشه توی این دنیا دووم آورد: یا تو بقیه رو بخوری یا اینکه بقیه تو رو قورت بدن. همه میگن: «یا میخوری، یا میخورنت!» نظریات قشنگی هم واسه آرامش خاطر بهت میدن: «زندگی مبارزه است»… «راه رسیدن به خیر از شر میگذرد»… «اول خویش، سپس درویش»… اما من دارم سعی میکنم از کنج خودم تکون نخورم و ببینم آیا راهی برای نجات از بلعیدهشدن هست… بدون اینکه مجبور باشم کسی رو ببلعم.