گاوخونی
"گاوخونی" به قلم "جعفر مدرس صادقی" داستانی است تاثیرگذار که با زبانی ساده و نثری روان نگارش شده است. "گاوخونی" قصه ی مردی است جوان که بعد از ترک زادگاهش اصفهان و آمدن به تهران، هنوز در خاطرات گذشته سیر می کند و نتوانسته از آنجا دل بکند. او با دو نفر از دوستان خود در یک خانه زندگی می کند و درگیر گذشته ها و یاد پدری است که با او ارتباط عمیقی داشته و سپس او را از دست داده است. یاد پدر از ذهن او پاک نمی شود و انگار نه او و نه پدرش میلی به جدایی و گسستن این پیوند ندارند. این پیوند در خواب هایی که او می بیند حفظ شده و در پل هایی که میان خواب و بیداری زده می شود، "جعفر مدرس صادقی" داستان "گاوخونی" را فصل به فصل می آفریند.
وجه تشابه تمام خواب های مرد، باتلاق "گاوخونی" است و همه چیز به آنجا برمی گردد. فضای "گاوخونی" برای او مبهم و هراس آمیز است، باتلاق، روح او را به درون خود می خواند اما اوضاع برای پدرش فرق می کند و او آزاد و رها در "گاوخونی" آب تنی می کند. آیا این مرگ است که چنین تفاوتی را برای پدر و پسر رقم زده یا مفهوم دیگری در پس داستان "گاوخونی" نهفته است؟ در کنار این مضمون ماورایی، "جعفر مدرس صادقی" نگاهی به پدیده های اجتماعی نیز داشته و علاوه بر خرده گرفتن بر بسیاری از سنن اجتماعی، تصویر بسیار هنرمندانه ای از ازدواج و زندگی زناشویی را به همراه جنبه های مختلف آن و پیامد و دستاوردهایش به خوانندگان ارائه نموده است.
3 استاد (ادای احترامی به ابراهیم گلستان شمیم بهار و قاسم هاشمینژاد)
براي نسلي كه از اوايل دهه پنجاه خورشيدي به عرصه رسيد و سر از لاك خودش بيرون آورد، اين سه تن سهتا از شاخصترين قلهها بودند. تن ندادن به آن جرياني كه داشت همهچي را به يك طرف ميبرد، تن ندادند به سليقههاي مسلط و معمول و سوار هيچ موجي نشدند. هر كدام راه خودش را رفت و كار خودش را كرد.
اين اداي دين شاگرديست به استاداني كه هرگز به دنبال لشكركشي نبودند و هيچ تلاشي هم در اين راستا به خرج ندادند.
هر كدام براي خودش سرداري بود - هر چند بيسپاه و تنها.
چشمهایش و ملکوت
کتاب چشمهایش و ملکوت نوشته جعفر مدرس صادقی توسط انتشارات مرکز با موضوع ادبیات، ادبیات داستانی، رمان، داستان های فارسی به چاپ رسیده است.
بخشی از متن کتاب
«بهرام صادقی نه اهل سیاست بود و نه هیچ سر و کاری با هیچ محفل و دار و دستهای داشت. حتا کافه هم نمیرفت. قهوهخانه میرفت و به جاهای پرت و پلا. اما دوستان دلسوز و روشنفکری که در کمین او بودند او را پیدا کردند و به کافهها بردند و به جلسههای ادبی و شعرخوانی و داستانخوانی کشاندند. هرچند این تلاشها به جایی نرسید و اگر هم به جایی رسید، دوام چندانی پیدا نکرد. حتا وقتی که دوستان تصمیم گرفتند داستانهای پراکندهای را که در مجلّههای سخن و فردوسی و صدف و کتاب هفته چاپ کرده بود جمع و جور کنند و یک مجموعهٔ آبرومندی برای او ترتیب بدهند، خودِ او در دسترس نبود و در گرداوری و ویرایش متن داستانهایی که داشت چاپ میشد هیچ نظارت و مُراقبتی نکرد و هیچ نقشی نداشت.
سالها پیش از انتشار این مجموعهٔ آبرومند و یکی دو ماه پیش از آن که دستنوشتهٔ «ملکوت» را به دست چاپ بدهد، در نامهای به ابوالحسن نجفی مینویسد «به دنیای ذهنی خودم پناه بردهام» و از احساسی حرف میزند که از کودکی با او بوده است و این اواخر در وجودش به شدّت قوّت گرفته است. میگوید «از همان اوایل بچگی گاهی حس میکردم مثل این که روی زمین نیستم، یعنی به فاصلهٔ چند سانتیمتر از خاک قدم برمیدارم...» و تعریف میکند که یک روز آفتابی که با خانواده رفته است باغ و دسته جمعی نشستهاند روی ایوانی که جوی آبی از کنارش میگذرد، ناگهان احساس میکند که سرش داغ شده و خودش را میبیند که سبک شده و از روی قالی بلند میشود و به هوا میرود. «همه چیز وضوح خودش را از دست داد و مه عجیب و غریبی سراسر باغ و گُلها و ایوان را گرفت و همه چیز حاشیهدار شد و من احساس کردم که وجودم از خودم مثل این که جدا شد و دیگر در دنیای پدر و مادرم و بچهها و باغ نیستم، مثل این که به جای دیگری رفتهام... بعداً به من گفتند که تکانم داده بودند و من فوراً خوب شدم.»
اما او هرگز خوب نشد. این واقعه هر چند سالی یک بار تکرار میشد و تا بزرگسالی و تا زمانی که این نامه را مینوشت و تا سالها بعد ادامه پیدا کرد. به قول خودش، احساس «بیگانگی» به «همه چیز» و تنهایی: «تنهای تنهایم. دیگر همهشان را شناختهام... ولشان کن!» عین همین واقعه را در «ملکوت» از زبان «م. ل.» روایت کرده است: «دوازده سال داشتم و با خانوادهام به باغ رفته بودیم. آن روز که در ایوان باغ نشستیم و من با گلهای سرخ باغچهٔ جلو ایوان بازی میکردم. جوی آب از کنار باغچه میگذشت و پونههای خودرو عطر خود را با نسیم تا دوردست میفرستادند، بچهها پشت سرم به جست و خیز و بازی مشغول بودند و من باز هم از آنها کناره گرفته بودم. چیزی بود که مثل همیشه مرا بسوی انزوا و تنهایی میکشاند. ناگهان مادرم از قفا صدایم زد و در همین وقت بود که غنچهای در انگشتانم له شد. دستم از تیغ خار آتش گرفت و من فریاد زدم میسوزد.... همه چیز زرد شد و پردهای نگاهم را کدر کرد و مثل اینکه کمی از زمین بلند شدم. سرم گیج رفت و گرمای کشندهای در سراسر بدنم لول خورد...»
دکتر حاتم «ملکوت» هم که به دوست و دشمن و آشنا و بیگانه آمپول مرگ تزریق میکند، سرش پیر است و تنش جوان و میان مرگ و زندگی در نوسان است. میگوید «یک گوشهٔ بدنم مرا به زندگی میخواند و گوشهٔ دیگری به مرگ...» و میگوید «درد من این است. نمیدانم آسمان را قبول کنم یا زمین را... هر کدام برایم جاذبهٔ بخصوصی دارند...» احساس «انزوا» و «تنهایی» دوران کودکی به اندیشهٔ «مرگ» و «نیستی» در جوانی مُنجر شد. از همان سالهای آخر دبیرستان فکر خودکُشی در میان دوستان و همشاگردیها قوّت گرفته بود. یک جور بازی و مسابقهٔ خودکُشی پیش آمده بود. منوچهر فاتحی یکی از دوستانی بود که چند بار تهدید به خودکُشی کرد، اما خودش را نکُشت. تا لبلب مُردن رفت، اما زنده و صحیح و سالم برگشت. یکی از همشاگردیها همهٔ تقصیرها را به گردن معلّمی میاندازد که از رشت آمده بود و «اگزیستانسیالیست» بود و طرفداران فراوانی پیدا کرده بود. به این دار و دستهٔ ناامیدی که مُدام دم از خودکُشی میزدند «اگزی» میگفتند.»
فهرست کتاب چشمهایش
زمین هوا
بزرگ علوی: ورق پاره ها و داستان های دیگر
بهرام صادقی: قنقنه ها و داستان های دیگر
یادداشت
اندر آداب نوشتار
"اندر آداب نوشتار" اثری است به قلم "جعفر مدرس صادقی" که در بخش اول آن به موضوع دستور زبان میپردازد. وی مطالب این قسمت را با بیانی سرگرمکننده و گیرا آغاز میکند و تاریخ نسبتا کامل و آموزندهای از دستور زبان فارسی و دخالتها و دگرگونیهایی که از قدیم تا امروز در آن صورت گرفته است، ارائه میکند.
"اندر آداب نوشتار" از "جعفر مدرس صادقی" یک تاریخچهی منحصر به فرد و قابل توجه است. وی با توجه به دیدگاههای فراوان تا به امروز، موضوع را از منظر تاریخی بررسی کرده و در مجموع پیشنهاداتی برای تقویت خط فارسی ارائه کرده است. برخی نکات در بخش نخست کتاب، اساس مطالب بعدی آن در نظر گرفته شده است.
در "اندر آداب نوشتار" نشان داده شده که مطالعه املای فارسی در دورههای مختلف بیانگر این امر است که در آغاز، به ویژه در نوشتههای قرن پنجم، املای فارسی رویکردی نسبتا منطقی و دقیق و نزدیک به شیوهای امروزی داشته است.
اگر درست نوشتن به فارسی برای شما اهمیت دارد، کتاب "اندر آداب نوشتار" از "جعفر مدرس صادقی" یک اثر کاملا ضروری برایتان محسوب میشود. این کتاب در زمینه آداب نوشتن برای آموزش نگارش صحیح و املای فارسی تدوین شده است. متن و گفتار، تصحیح نسخ خطی، تداوم و تفکیک خط، پیوسته و جدانویسی، اصول مختلف نگارشی و... تنها تعدادی از موضوعاتی هستند که در این کتاب مورد بحث قرار گرفته است. در واقع در خط و نگارش فارسی، موارد اختلاف نظر زیادی وجود دارد و هر متخصص و مربی روش خاص خود را دارد و هرکسی ترجیح میدهد با زبان فارسی مطابق میل خود رفتار کند! اما در "اندر آداب نوشتار"، "جعفر مدرس صادقی" برخی از استانداردترین روشهای نوشتار را معرفی میکند و مخاطب را از سرگردانی نجات میدهد.
بالون مهتا
رمان کوتاه «بالون مهتا»، فضایی فانتزی و غیرواقعی دارد و علاقهمندان به این فضا، با این رمان به خوبی ارتباط برقرار میکنند. «بالون مهتا» سومین رمان جعفر مدرس صادقی است. او این رمان را در سال ۱۳۶۶ نوشته است.
«بالون مهتا» درباره مهتاست، مردی هندی تبار، که دلش میخواهد بدون کمک بالون پرواز کند. نه فقط پرواز در پهنۀ مکان، که پرواز در پهنۀ زمان را هم میخواهد. او دلش میخواهد به کودکیها و پیریهایش هم پرواز کند. مهتا ویژگیهای خاص و منحصر به فردی دارد. مهتا یک بالون سفید دارد و قدرتی خاص که با کمک آن میتواند خیلی کارهایی را که دوست دارد، انجام دهد و دیگران را هم وادار کند که طبق خواست و نظر او رفتار کنند. رامین و سیما هم از دیگر شخصیتهای این رمان هستند. رامین ، همراه مهتا در یک ساختمان هشت طبقه زندگی میکند. او درگیر تلفنهای زیاد است و مدام در باجه تلفن عمومی روبه روی ساختمان، مشغول تلفن زدن و حرفزدنهای طولانی است. سیما، شخصیت اصلی کتاب، از دیگر ساکنین این ساختمان است. او در طبقه دوم زندگی میکند و سخت تنهاست. پدر و مادر سیما، به آمریکا مهاجرت کردهاند. سیما مدتی است که درگیر تنهایی و افسردگی است. بعد از رفتن پدر و مادرش او باید او لوازم خانه را بفروشد. تنهایی و پریشانی سیما، رفته رفته روی مهتا، تاثیر میگذارد.
در تکهای از کتاب میخوانیم:
«سیما هنوز تصمیمی برای این گلدانها نگرفته. این گلدانها از دوازده سال پیش که پدرش این آپارتمان را خرید این جا بودهاند و جزئی از خود آپارتماناند. هر کسی که این آپارتمان را بخرد صاحب این گلدانها هم میشود. گلدانهای سفالی، گلدانهای بزرگ و کوچک، با گیاههای پر شاخ و برگ و سرسبز. گلدانهای بزرگتر روی بالکن و گلدانهای کوچکتر در گوشه و کنار اتاق پذیرایی، پهلوی شیشۀ پنجرۀ قدی رو به بالکن، روی میزهای کوتاه کنار دیوار. همۀ گلدانها گیاههای پر شاخ و برگ و سرسبزی دارند و سیما هنوز هم به آنها آب میدهد.»
جعفر مدرس صادقی را علاقهمندان جدی ادبیات میشناسند. او سالهاست که مینویسد. در کارنامۀ کاریاش علاوه بر چند رمان و مجموعه داستان کوتاه، ویرایش برخی از متون کلاسیک فارسی هم به چشم میخورد. «گاو خونی» از رمانهای معروف اوست. او بعد از فعالیتهای مطبوعاتی در شروع راه، مثل گزارشنویسی و نقد و معرفی کتاب، اولین داستان کوتاهش را در ۱۹ سالگی در ماهنامه رودکی منتشر کرد. در آثار مدرس صادقی میتوان شاهد وقایع و پدیدههای شگفتانگیز بود. او خیلی خود را مقید به واقعنمایی نمیکند.
برخی اعتقاد دارند، جعفر مدرس صادقی نیز از آن دست نویسندگانی است که تحت تاثیر گابریل گارسیا مارکز است. بنابراین شاید بیربط نباشد که برخی از منتقدان و پژوهشگران ادبی تاثیر «صد سال تنهایی» مارکز را در داستان کمحجم «بالون مهتا» دیدهاند و به تحلیل و مقایسه این دو اثر، از منظر ادبیات تطبیقی، نشستهاند. از پررنگترین نقاط اشتراک میتوان به: میل زیاد به انجام کارهای خارقالعاده، مایوس شدن و تلخکامی نهایی اشاره کرد.
«بالون مهتا» در ۱۲۷ صفحه و ۷ فصل نوشته شده است. برخلاف «گاوخونی» که راوی اول شخص دارد، راوی «بالون مهتا» سوم شخص است. نثر آن با وجود سادگی، کلیشهای و معمولی نیست. شاید خواندن این کتاب کمحجم، برای خوانندگانی که میخواهند با دنیای داستانی و نثر این نویسنده ایرانی آشنا شوند، خالی از لطف نباشد.