کمدی با كشوهای رنگی
دیکتاتوری فرانکو در اسپانیا و جدال جمهوریخواهانِ متحد در جناح چپ با این دیکتاتوری زمینهساز این مهاجرت اجباری میشود.
کمدی با کشوهای رنگی در واقع داستان زنان قدرتمندی است که در این شرایط بغرنج سیاسی اجتماعی و در پی این مهاجرت ناخواسته تلاش میکنند با سرنوشتشان روبهرو شوند، آنها میآموزند که چگونه در فرانسه بدون خانوادههایشان زندگی جدیدی برای خود بسازند و همچون زنان فرانسه در جامعۀ آنجا نقشآفرینی کنند.
مزخرفات فارسی
دمار از روزگار یعنی کجا؟ کمتر کسی هست که روزی به کسی وعده نداده باشد دمار از روزگارش درآورد. کلاً دست به تهدیمان خوب است. البته بیشتر وقتها هیچ غلطی هم نمیکنیم یا بهتر است بگویم نمیتوانیم بکنیم، ولی همین که سر طرف داد میکشیم: «دمار از روزگارت درمیآورم»، دلمان خنک میشود.
حالا این که بعضیها کینهجوتر از بیشتر ما هستند یا دستشان به جایی بند است یا پشتشان به جایی گرم یا اصلاً خودشان منبع گرما و اصل دستگیرهاند، داستانش فرق میکند. اینجور جاهاست که خبرش را میشنویم و برای دیگران هم تعریف میکنیم که فلانی یا فلان جا دمار از روزگار فلان کس درآورد. خیلی ساده، یعنی بیچارهاش کرد. اما خودِ دمار یعنی چه؟
عشق در زمان وبا (جیبی)
عشق در زمان وبا» شاهکاری دیگر از نویسنده معاصر و چهره تابناک ادبیات آمریکای لاتین ـ گابریل گارسیا مارکز ـ است. رمانی جذاب و تأملبرانگیز که با ترجمه بهمن فرزانه از زبان ایتالیایی راز جاودانگی آثار نویسنده را چون ترجمه جاودان او از «صد سال تنهایی» بار دیگر هویدا میکند.
از دیگر آثار این نویسنده میتوان به «گزارش یک قتل»، «پاییز پدرسالار»، «ساعت شوم» و... اشاره کرد. گارسیا مارکز در سال ١٩٨٢ برنده جایزه نوبل شد. بهمن فرزانه مترجم این کتاب سالهاست که در ایتالیا سکونت دارد. وی «عشق در زمان وبا» را از شاهکارهای گابریل گارسیا مارکز میداند و میگوید: «من این کتاب را خیلی دوست دارم.
چرا که از آثار ماندگار این نویسنده است.» فرزانه این کتاب را از زبان ایتالیایی به فارسی برگردانده است و در این کار، ترجمه فارسی را با متن اسپانیایی و انگلیسی تطبیق داده است. دیگر آثار ترجمه شده بهمن فرزانه عبارتند از: «دفترچه ممنوع، درخت تلخ، هیچ یک از آنها باز نمیگردند، عذاب وجدان، عروسک فرنگی»از آلبا دسس پدس و «حریق در باغ زیتون، خاکستر، راز مرد گوشهگیر» از گراتزیا دلددا و ترجمه کتاب های تنی چند از دیگر نویسندگان ایتالیایی
گفتگو با سم پکینپا
دیوید سموئل پکینپا در سال ١٩٢٥ در کالیفرنیای آمریکا بهدنیا آمد. او یکی از مشهورترین فیلمسازان آمریکایی است که فیلمهای همراهان مرگبار (١٩٦١)، سگهای پوشالی (١٩٧١)، گریز (١٩٧٢)، نخبگان آدمکش (١٩٧٨) و... حاصل تلاش او در مقام کارگردان است. او با فیلم این گروه خشن (١٩٦٩) در ایران معروف شد.
کتاب حاضر شامل مصاحبههای پکینپا است که تصویری واضح از او و کارهایش ارائه کرده و نوعی بیوگرافی از زبان خودش به خواننده عرضه میکند.
پکینپا در این گفتگوها دوران کودکیاش را به خوبی به یاد میآورد و اغلب به روایت داستانهایی از خود و خانوادهاش میپردازد. خانوادهای که اغلبشان راه سیاست و حقوق را در پیش گرفتند، اما هنوز از عشق و علاقه به مزارع کالیفرنیای شمالی، جایی که درآن بزرگ شدند، سرشارند.
حکایات شخصی پکینپا از داستانهای زد و خوردهایش در بارها تا دعواهایش با تهیهکنندگان استودیوها را دربر میگیرد. سم پکینپا در این گفتگوها خود و آثارش را در روند تاریخ سینمای جهان قرار میدهد.
سال بلوا
دار سایه درازی داشت. وحشتناک و عجیب. خورشید که برمیآمد، سایهاش از جلو همه مغازهها و خانهها میگذشت. با این صحنه شگفت سال بلوا آغاز میشود. داستانی که در آن همه چیز منظم است و منظم نیست؛ داستانی که تاریخی است و تاریخی نیست؛ داستانی که روایتش خطی است و در عین حال سیال است. ماجرا عمدتاً از زبان دختری روایت میشود که پدرش سرهنگ است و در آرزوی صعود از پلههای ترقی مدام سقوط میکند.
سرهنگ هرگز به پایتخت خوانده نمیشود، دخترش نیز به جای آن که همسر ولیعهد و ملکه ایران شود، دل سپرده به عشق کوزهگری غریب به ناچار به همسری پزشکی در میآید که سرانجام قاتل اوست.
تصویر موشکافانه مظلومیت زن ایرانی، مظلومیت مرد هنرمند ایرانی و تاریخ پرهراس یک سرزمین کهنسال، از سال بلوا رمانی ساخته است که هرگز فراموش نمیشود. عباس معروفی، روزنامهنگار و نویسنده مشهور ایرانی، ٤٦ سال دارد، جوایز داخلی و بینالمللی بسیاری را از آن خود کرده و مدتی است ایران را به ناچار ترک گفته است. معروفی اکنون ساکن آلمان است، همچنان مینویسد و تسلطش بر شیوههای مدرن داستاننویسی و شناختش از تاریخ و اسطوره او را در زمره پرمخاطبترین نویسندگان ایرانی قرار داده است.
دختر مغول
نیمه دومِ قرن سیزدهم میلادی: امپراتوری بزرگ مغول در حال فروپاشی است. همزمان با جنگهای داخلی خانهای مغول، ویلهلم آگسبورگی راهب فرقه دومنیکن و ژوسران سارازینی شوالیه فرقه دلاوران معبد سفری دراز را به سوی قراقوروم آغاز میکنند تا به نمایندگی از سوی پاپ و شاهان صلیبی، قوبیلای قاآن خانِ بزرگ مغول را به عقد پیمان علیه مسلمانان ترغیب کنند.
این دو مرد، با دو شخصیت و دو دیدگاه متضاد در مسیر جاده ابریشم با سرزمینهایی ناشناس، با مردمی بیگانه و با سنتهایی بینهایت غریب آشنا میشوند. سفری که در ابتدا آسان مینماید به ماجراجویی خطرناکی تبدیل میشود.
در شرِ سمرقند با خوتلون دختر یکی از خانهای بزرگ مغول آشنا میشوند که نه تنها شکارچی و سوارکار ماهری است، بلکه دستی شفابخش دارد و به عنوان پیشگو و شَمن در طایفهاش مشهور است. جسارت و اعتماد به نفسِ فراوان خوتلون از همان نگاه اول در ویلهلم نفرت و ترس و در شوالیه سارازینی شیفتگی و احترام برمیانگیزاند. سارازینی به عبث میکوشد تا بر احساسات ممنوعه و ناممکنش مهار زند و آن دخترِ «وحشی» را فراموش کند و به بنبستی میرسد که هیچ راه نجاتی ندارد ...