بنتو سانتیاگو یا، چنانکه همسایگان خطابش میکنند، دُنکاسمورو، سرگذشت خود را با شرح عشق و عاشقی آغاز میکند و ما را به همنوایی با خود میخواند که: خوشتر از ایام عشق ایام نیست. این عشق سرانجام به ازدواج میانجامد و آنگاه بهگونهای نامنتظر همه چیز شتاب میگیرد تا راه برای فاجعهای ویرانگر هموار شود. اما در این میان خواننده از گفتهها و ناگفتههای بنتو درمییابد که او راوی قابل اعتمادی نیست. چه بسا گذشت زمان و ذهن خیالپرور و بیمارگون او رویدادها را مخدوش کرده باشد. پس هر لحظه از خود میپرسیم آیا این تمام واقعیت است؟ از این روست که داوری دشوار میشود و واقعیت بس پیچیدهتر از آنچه بهچشم میآید. ماشادو کندوکاو در وجود معماگون آدمی را با زبانی طنزآلود درمیآمیزد و در این روایت شگفت روابط اجتماعی برزیل در نیمهی قرن نوزدهم نیز از نیش و کنایههای رندانهی او در امان نمیماند. دُنکاسمورو (۱۸۹۹) مشهورترین رمان ماشادو در امریکای لاتین است و بیش از هر رمان برزیلی دیگر موضوع نقد و بررسی بوده است.
مادر: قانون به کلی نگهداری جسد تو خونه رو ممنوع کرده. قانون میخواد که همهچیز سر جای خودش باشه. زندهها تو شهر، مردهها تو قبرستون! وقت ملاقات با مُردهها هم مشخص شده و کاملاً دقیقه.
پدر: شما میتونین یه معشوقه داشته باشین، ولی تا میمیره میشه جزو اموال شهر.
ازدواج های مرده (۱۹) نوشتهی آزیا سرنچ تودوروویچ و منتشرشده توسط انتشارات نی، رمانی است با درونمایهای سورئال و انتقادی که مرز بین مرگ و زندگی را به چالش میکشد. داستان در جهانی میگذرد که در آن قوانین، روابط انسانی را حتی پس از مرگ کنترل میکنند. شخصیتها در وضعیتی غریب قرار دارند که احساسات و تعلقاتشان در برابر قوانین رسمی رنگ میبازد. این اثر با زبانی تیزبینانه و طنزی تلخ، مفاهیمی چون مالکیت، عشق و قواعد اجتماعی را زیر سؤال میبرد.
ازدواج های مرده (۱۹) - انتشارات نی
من نمیخوام بفهمم. فهمیدن برای شما خوبه. من برای کار دیگهای، غیر از فهمیدن، این جام. من اومدم اینجا به شما بگم نه و بمیرم.
«آنتیگون» را ژان آنوی نمایشنامهنویس فرانسوی براساس نمایشنامهای از سوفکل نوشته است. سوفکل این نمایشنامه را پنج قرن پیش از میلاد نوشته است. در قرن بیستم آنتیگون چند بار بازآفرینی شده است و فضای قرن بیستم بهخصوص جنگ جهانی و قساوت بشر در حق همنوعان خودش به آن آمیخته شده است. یکی از موفقترین بازآفرینیها نمایشنامه «آنتیگون» اثر آنوی است که آن را در اوج جنگ و در فاصله سال 1941 و 1942 نوشت و در سال 1944 درحالیکه فرانسه هنوز تحت اشغال نازیها بود، برای اولین بار روی صحنه برد. در آن سالها آنتیگون به نماد مبارزه و مقاومت دربرابر نازیها تبدیل شد. اما این نمایش همچنان زنده است و در جایجای دنیا به روی صحنه میرود؛ زیرا در این دوره نیز زورگویان و مستبدان زیادی در جهان وجود دارد و مبارزه با آنها هنوز ادامه دارد.
در اسطورههای یونان آنتیگون دختر ادیپ و یوکاسته است. برادرانش پولونیکس و اتئوکلس در جنگ مخالفان هفتگانۀ تب همدیگر را میکشند. کرئون پادشاه تب و دایی آنها تدفین پولونیکس را به جرم خیانت ممنوع میکند. آنتیگون از این فرمان سرپیچی میکند و میگوید که «از قلب فرمان میبرد». او برادر را به خاک میسپارد و به دستور کرئون زنده به گور میشود.
آنتیگون آنوی علیرغم شباهتش با اثر سوفکل تفاوتهای مهمی با آن دارد که هرچند ناشی از زمینه و زمانۀ آنوی است اما نشان از خلاقیت او دارد. آنوی روح دوران خودش را در این نمایشنامه دمیده است.
در «آنتیگون» آنوی تمام شخصیتها در صحنه حاضر هستند و هریک به کاری مشغول هستند. یکی از شخصیتهای روی صحنه یعنی «صحنهخوان» از بقیه جدا میشود و تراژدی آنتیگون را همچون یک نقال روایت میکند. بنابراین مخاطب از همان ابتدا متوجه میشود که چه بر سر آنتیگون و شخصیتهای دیگر میآید. تماشاگر از آغاز نمایش میداند آنتیگون خواهد مرد. بنابراین آنوی، ذهن مخاطب را به سمت مسیری میبرد که آنتیگون تا مرگ طی خواهد کرد و بدینسان مخاطب را به سمت توجه به جزئیات هدایت میکند.
یکی از ساختارشکنیهای آنوی در زبان تراژدی کلاسیک است. ژان آنوی زبان محاوره را برای روایت اثرش انتخاب کرده است؛ زبانی که مردم کوچه و بازار با آن سخن میگویند. کاستن از وجه اسطورهای نمایشنامه و اضافهکردن ابعادی امروز به آن یکی دیگر از ویژگیهای کار اوست. گویی این اتفاقات در فرانسه دوران جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد، ضمن آنکه در هر زمان و مکان دیگری از جهان معاصر نیز میتواند رخ دهد.
اجراهای زیادی از نمایشنامه «آنتیگون» به روی صحنه رفته است اما خواندن این نمایشنامه نیز خالی از لطف نیست، اما برای علاقمندان به نمایشنامهنویسی خواندن آن امر ضروری است.
همیشه بذارین مردها خیال کنن خیلی مَردن. حتی وقتی قد قاطرم مردونگی سرشون نمیشه. وقتی میآن خونه، جلوی در واساده باشین. چشمهاتون بخنده، حتی اگه تا وقت اومدنش یهریز گریه کرده باشین. یه جوری نفس بکشین که انگار با اومدن اون، هوای خونه تازه شده؛ حتی اگه از بوی عرقش عُقتون میگیره.
مرد اول: اما اگه اعتراف کرده باشیم یعنی به خاطر قتل یه زن اعداممون میکنن؟!
مرد دوم: اَاَاَاَه تو هم که هی میگی اعدام اعدام.
مرد سوم: آره اعداممون میکنن.
مرد دوم: اما آخه چرا؟
مرد سوم: چون قاضی گفته.
مرد اول: اما آخه سه نفرو به خاطر یه نفر؟!
مرد دوم: راست میگه این بیعدالتیه!!
رمانى كه قهرمانش مسئلهدار است در ميانه ايدئولوژى و اتوپيا معلق مىماند و، در واقع، تركيبى است از عامليت فردى نويسنده و ساختار اجتماعى جهان. اين ساختار اجتماعى جلوهاى متنى دارد اما در تركيب با فرديت مجال بروز مىيابد. حركت و ديدگاه راوى و شخصيت در پىرنگ، همراه با چشمانداز انواع نويسندگان و خوانندگان در گسترهٔ ايدئولوژى (همراستا با وضع موجود) و اتوپيا (ناهمراستا با وضع موجود)، قالب رمانى را برمىسازد.
خوانش دو رمان چشمهايش و دختر رعيت، كه هر دو در يک سال و به دست نويسندگانى با ديدگاههاى سياسى نسبتاً مشابه نوشته شدهاند، آزمونى براى نظرورزى دربارهٔ شكل رمان است و بدين منظور درونمايههاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى آنها در قالبهاى متكثرى از روايتشناسى، جامعهشناسى و شكل خاصى از نظریهٔ دريافت مطالعه مىشود.
قدمهای مامان بزرگتر بود و تندتر. من جا ماندم. مامان مرا میکشید. صدایی مثل یاهوووو آرام و ممتد پخش میشد. من ایستادم. مامان دستم را کشید. من نرفتم. باز کشید، آرام گفت «بیا»، یک طوری که فقط من بشنوم، اما من بلند گفتم: «گیر کردم.» پیراهنم به میخ روی دیوار گیر کرده بود… ولی مامان باز آرام گفت: «بیا.» انگار میخی نیست، انگار این روزهایی که زندگی میکنیم زندگی نیست، انگار زندگی جای دیگری است و ما منتظریم نوبت زندگی کردنمان بشود. خودم را کشیدم، میخ پیراهنم را شکافت و ما باز چرخیدیم. دور بابا که مُرده بود چرخیدیم.