تريو تهران
کتاب تريو تهران "در انباري قفل نبود. چفت كشويي زنگزده را كشيد و در را هل داد. بوي خاك و نفتالين و نم سرما زد تو دماغاش. كليد برق را زد، لامپ سوخته بود. در را بازتر كرد تا روشنايي راهرو مكمل نوري شود كه از پنجرهي كوچك كف حياط به درون ميتابيد. لحظهاي هيبت پردهي حصيري لولهشدهاي كه به ديوار تكيه داده بود و چادر شبي هم رويش كشيده بودند او را ترساند. بعد آرام از ميان رديف صندليهاي لهستاني كه دوتا دوتا در جهت معكوس از نشيمن روي هم سوار بودند گذشت و مقابل گنجه ايستاد. جالباسي چوبي را كمي جابه جا كرد تا در گنجه را باز شود. در تاريكي چيز زيادي پيدا نبود. برگشت سمت در و راه پله. چراغ نفتي كوچكي را كه روي آخرين پله بود با كبريت كنارش روشن كرد و برگشت جلو گنجه. چراغ را كمي بالا گرفت. ..." (از متن كتاب)
اپرای مردان سبیل استالینی
اپرای مردان سبیل استالینی رمانی اجتماعی ـ سیاسی است با محوریت کودتای ٢٨ مرداد سال ١٣٣٢. این رمان در سه فصل و با سه نگاه نسبت این حادثه بزرگ و تأثیرگذار تاریخ معاصر نوشته شده است و جانمایه زندگی از سطرهای غبارگرفته خاطرات و نقلها و اسناد سربرآورده و دواندوان چهره انسانهای مرحله گذار ایرانی را ترسیم نموده. رمان از سور و سات عروسی توران شاهی شروع میشود و با مواجهه او و نامزدش، آبنوس با حوادث قبل و بعد کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ همراه میشود و... و در نهایت کشمشها و دغدغههای زندگی اصغر خالدار همراه میشود تا دو ریل موازی، قطارهای زندگی این دو شخصیت را به مقصد نهایی ببرد. در قسمتی از کتاب میخوانیم: «سال تحصیلی دیگر نرفتهام سنگر. میخواستم خودم را منتقل کنم تهران تا بیشتر پیش آبنوس باشم. وزارتخانه هم بهم ریخته است.
امروز میگویند؛ باشد، فردا میگویند؛ برو شمیرانات، پسفردا هم باز میگویند؛ توی شاهپسند سنگسر نیروی جایگزین نداریم، باید برگردید سنگسر. ظهر نشده، به خانه مادر تلفن میزنند که فردا صبح وزارتخانه باشم تا محل خدمت جدید را معرفی کنند. به سرم زده، درس و مدرسه را ول کنم و به خانه و زندگیام برسم. آبنوس هم کسی را میخواهد که کنارش باشد. از دیشب، میهمان آمدند خانهمان. سه نفر بودند. آبنوس طوری از من بابت میهمانیهای رسیده عذرخواهی میکرد که از خودم خجالت کشیدم. میهمانها که آمدند، آبنوس مثل همیشه لگن آب را برد جلوی پایشان گذاشت و ازشان اجازه خواست پایشان را بشوید.
آن یکیشان که چهار شانه و پُر قد و هیکلتر از بقیه بود و بهش میخورد نظامی باشد و امروز بهم گفت اسمش روزبه خسروانی است، دست آبنوس را گرفت و گفت: «ما همه تلاشمون اینه کسی پای دیگه رو نشوره!» آبنوس خندید و گفت: «یه رسمه! پدر مرحومم واسه مهموناش میکرد!» خسروانی خندید و گفت: «پس بیا رسمو بشکن، من پای تو رو بشورم!»
با عزیزجان در عزیزیه
عزیزیه نام منطقه وسیع در مکه است که کاروانهای ایرانی اغلب در آنجا اسکان مییابند. راوی با لحنی طنزآمیز و بیغرض به شرح ماجرای سفر خود و عزیزجان و چند پیرزن میپردازد که مدت یک ماه در کنار هم به سر میبرند.
سفر از فرودگاه مهرآباد و با درود و سلام و اهلاً و سهلاً مرحبا شروع میشود و با اقامت در مدینه و مکه و بیتوته و انجام مناسک حج تمتع ادامه مییابد. داستان شرح سفریست که در آن ارزشهای انسانی محک میخورد و نویسنده درک خود از انسان و زندگی را بیان میکند. در کتاب «با عزیزجان در عزیزیه» مثل اغلب داستانهای فرخنده آقائی، ارجاع مکانها و زمانها واقعی است و به خواننده حس حضور میدهد تا در تجربهای خاص سهیم شود.
در قسمتی از کتاب میخوانیم:
چهار هماتاق هر کدام روی تخت خود نشسته بودند و پرتقالها را به طرف هم پرت میکردند. خانم مدبری با عصایش پرتقالها را به طرف دیگران میفرستاد و آنها با پایشان پس میفرستادند.
زنها از اتاقهای دیگر جمع شده بودند کنار در و هرکدام کسی را تشویق میکردند و دست میزند. بیشتر طرفدار خانم مدبری بودند ...
نقدی بر این کتاب