هولا… هولا
«هولا... هولا» ٩ داستان کوتاه است که ناتاشا امیری آن را نوشته است. او از زبان کره اسبی این داستان را روایت میکند: «اسم مادرم «دلیله» بود. تیمورخان خیلی وقتها مهمانانش را میآورد تا مادرم را تماشا کنند. ولی آنها به من نگاه میکردند و با انگشت نشانم میدادند، پُشت نردههای سفید بودند که نزدیکشان شدم. یکی از گوشهایم را عقب بردم و دیگری را جلو آوردم. دستهایشان را گرفتند جلوی پوزهام. بو میدادند، بوی عرق بدنشان که با پِهِن ما قاطی میشد. یک دفعه چهار نعل دور شدم. مادرم سُم به زمین کوبید که به آدمها نزدیک نشوم. ولی من جفتک انداختم و باز نزدیکشان شدم.
«ماسکوت»، «ویشتاسب روشنفکر»، «مادربزرگ گفت: می ارزید؟»، «بعد از صد سال مردی»، «هولا... هولا»، «موش کور»، «و دیگر بین ما نیستی»، «هفت کلام آخر اردشیر» و «سنبل الطیب» نام داستانهای این مجموعه هستند. پیش از این از ناتاشا امیری کتابهای بامن به جهنم بیا و عشق روی چاکرای دوم منتشر شده که کتاب عشق روی چاکرای دوم برنده جایزه ادبی اصفهان در سال ٨٧ شده است.
هفت داستان
«حرفت را هرگز قبول نداشتم که شاعر باید احساس زمان خود باشد و احساس نسل خودش . به نظر من شاعر باید احساس تمام زمان ها باشد و تمام نسل ها. بازی نسلها را قبول ندارم... هر نسلی، جوانی ودیوانگی خودش رادارد.» شادیها و سرخوشی های جوانی دیر یا زود به جدیتی عبث بدل میشوند و خودفریبی و حسرت آغاز میشود. آدمهایی ناتوان از زندگی کردن به باب دل خود، برای فراز از کابوس حال به گذشته میگریزند، به عشقهای ازدست رفته ، دوستیهای دفن شده و سرانجام مرگ درراه که دیری است خویشاوندش گشتهاند.
هجوم آفتاب
مجموعه داستانهای این کتاب روایتی است از اضمحلال یک خانواده در قالب ویرانی یک خانه. «بولدوزرها فردا میآیند. این بار توپشان حسابی پر است. عزمشان را جزم کردهاند. خط و نشان کشیدهاند که ملاحظه هیچ کس را نخواهند کرد. رئیسشان گفته کارها نباید بیش از این معطل بماند. دیروز دو نفر آمده بودند سرکشی ساختمان.» قباد آذرآئین نویسنده اهل جنوب کشورمان که پیش از این مجموعه داستان حضور و پسری آن سوی پل را از او خواندهایم، این بار با ده داستان کوتاه زندگی انسانهایی را روایت میکند که با رنج و کار بیگانه نیستند.
می خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم
راوی داستان زنی سیساله و فارغالتحصیل رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است. از بد روزگار، از کار بیکار و از همه جا رانده شده و با شوهر مهندس خود زندگی آرام و بی حاشیهای دارد. وقتهای بیکاری و افسردگیهای موسمیاش را با پختن غذا و یادآوری خاطرههای پراکنده شکمی از روزگارهای دورتر میگذراند.
کتاب حاضر تصویرگر یازده روایت آبگوشتی است. در هر روایت یک جور غذا محور داستان میشود: آبگوشت، خورش کرفس، نان و پنیر و گوجه، یتیمچه، کلهپاچه، خورش هویج و... نویسنده کوشیده است با استفاده از موضوع هیجانانگیز غذا، هم قصه بنویسد و هم روش پخت یازده غذا را میان قصههایش بیاورد: خیلی طول کشید تا این گزاره به ما ثابت شود که آبگوشت شاخ دارد. خانهمان داشت از بیخ و بن کنفیکون میشد که یکهو شاخکهای مامانم جنبید و فهمید ما از آن خانوادهها هستیم: از آنها که وقتی آبگوشت میخورند، پاچه هم را میگیرند و از گل و گردن همدیگر آویزان میشوند و میپرند به هم.
نویسنده این کتاب معتقد است دنیا بر مدار سه اصل کلیدی میچرخد: «خواب، کتاب، کباب» و تا کسی میگوید چرا ایرانیها اینقدر شکمو هستند زود میگوید شکمو نیستند اهل دلاند.
من و محمد فری
کتاب من و محمد فری از هفت داستان کوتاه تشکیل شده است. داستانهایی با پس زمینه اجتماعی که زندگی مردم را در برگرفته است: شاید دم دمای غروب بود، یا صبح زود، یا بعد از ظهری ابری. چه فرقی میکند؟ همین را بگویم که هوا برای نفس کشیدن بسیار سنگین بود. کف پیاده رو سنگفرش بود با ابعادی بزرگ تر از حد معمول و خیس. اینها را که میگویم مطمئن نیستم. همچنان که از دیدن پیرمردی که غریبانه سرش را به دیوار تکیه داده بود تعجب نکردم. اما چند قدم که دور شدم ناگهان چیزی در وجودم جوشید: پدر- پدرم! بازگشتم. پدر در عالم غمگنانه خودش بود. گویی از مسیری طولانی آمده باشد و اکنون خرد و خسته این جا نشسته باشد. به گونهای روبرویش ایستادم که مجبور باشد نگاهم کند. و کرد. ناگهان آغوش باز کرد و ... .
«امین فقیری» شیرازی است. متولد ٣٠ آذر ١٣٢٣. دبیر بازنشسته، اولین کتاب او «دهکده پر ملال» است و کارنامه پر باری در نوشتن دارد. من و محمد فری تجربهای نو است در زمانهای نو! «از این جا که میگذشتیم» ، «من و محمد فری» ، «در شهری کوچک» و چند داستان کوتاه دیگر کتاب حاضر را شکل دادهاند.
من مجردم خانوم
درِ یکی از اتاِها بسته بود. آن را باز کرد و بیآن که تو برود گردن کشید و داخلش را دید. در را بست و به آن یکی رفت. چشمش به تشک و متکای دونفرهای که روی زمین پهن بود افتاد. گودیِ به جا مانده از دونفری که تویش خوابیده بودند هنوز دست نخورده مانده بود. مینا نزدیک درِ اتاِ آمد و گفت: «باید ببخشین که یهکم به هم ریخته است. میخواستم روتشکیها رو بشورم که...»
من زنی انگلیسی بودهام
داستان اول این مجموعه با نام « من زنی انگلیسی بودهام » روایت زندگی زن و شوهری است که از ایران مهاجرت کرده و در کشوری زندگی میکنند که خواننده نمیداند آنجا کجاست ولی این حس غریب را دارد که جایی در دوردستها واقع شده است . زن جوان راوی داستان احساس غریبی به زن همسایه خود پیدا کرده است که این احساس حاکی از انرژی مثبتی است که از او دریافت میکند و این احساس مثبت به بچه و شوهر او سرایت میکند . ماجرا از یک شبنشینی در آپارتمان طبقه اول محل سکونت آنها آغاز میشود و زن که گویی سالها قبل مرده است ، برای آنها از واقعهای خبر میدهد که « من یک زن انگلیسی بودهام و در انگلیس با شوهر و دو بچهام زندگی میکردهام . شوهرم مرا در وان کشته است . »
اتفاقی که درست در پایان داستان برای زن - لاله - رخ میدهد . آیا این توهمی است که در افکار این زن - راوی داستان - ریشه دوانیده است یا واقعیتی که لاله از آن پرده برمیدارد ؟! داستان « من زنی انگلیسی بودهام » مرز میان واقعیت و رویا را چنان درهم میآمیزد که خواننده تمام فلسفههای رنگارنگ درباره زندگی را به عینه پیش روی خود میبیند . « چشمهایم را بستم و او همینطور انگشتان بلندش را روی پیشانیام میلغزاند و من به موهای ابریشمگونه لاله فکر میکردم که روی آب موج میزد و . . . » « بیست حلقه مو » ، « تکهای از بهشت » ، « نزدیک ، نزدیکتر »
مگر میشود هابیل قابیل را کشته باشد
« میپرسم مگر میشود برادر برادر را بکشه . آقای رحیمی میخندد : این مهم نیست که نفهمی ، کاش دیر بفهمی ، هر چی دیرتر بهتر . خاطرههای لعنتی مجال نمیدهد . نفسم کم آمده است . نمیفهمم چرا آقای رحیمی در مغزم این همه زنده است . مگر آدم عاشق مرد ژولیده هم میشود ؟ گفت : آدم عاشق همه چیز میشود . به هر چیزی که خوب نگاه کنی میتوانی عاشقش شوی . مثل یک نویسنده که میتواند عاشق شخصیتهایش شود . » مجموعه داستان « مگر میشود هابیل قابیل را کشته باشد » کنکاشی است در شناخت شخصیت و رسیدن به بلوغ که در ٣ بخش مجزا از هم روایت میشود . بخش نخست تحت عنوان چشمهای سیاه با نگاه نوستالژیک در شیوه روایت همراه است و راوی در حال گذر از بلوغ به گذشته بر میگردد و نگاه کودکانه سرخوشی در بازخوانی اتفاقات تلخ گذشته دارد .
در بخش دوم اثر با عنوان مگر میشود هابیل قابیل را کشته باشد راوی در ابتدای بلوغ است . او با دنیایی مواجه میشود که همه چیز را از فیلتر ذهن تازه بالغش نقل میکند . از کودکی ناب خبری نیست و کمی مالیخولیا چاشنی کاراکترهای بخش دوم است . شخصیتها مدرن است و فرم در تمام داستانها غالب است . در بخش پایانی که عنوان آن « خراب میشود » است با ٣ داستان نیمه بلند وابسته به هم مواجهیم که پایان یک ماجرای عاشقانه را به چالش میکشد . در این بخش راوی بالغ است و در دنیای واقعی و دردها و رنجهای ناشی از یک رابطه خراب شده زندگی میکند که از دیدگاه چند شخصیت روایت میشود . در نهایت این مجموعه تلاشی است برای درک سادهای از انسانهای به ظاهر پیچیده و مناسباتشان با دنیای مدرن امروز . کتاب « مگر میشود هابیل قابیل را کشته باشد » در ١٢٧ صفحه منتشر شده است .