تازه عروس
داستانهای گرد آمده در این مجموعه عبارتند از: دفترچه پسانداز، دخترک سادهلوح، عاشق و معشوِق، تازه عروس، خداحافظی، شال خاکستری، دوچرخه قرمز، یکشنبه، درس، بوی دود، دیوار دبیرستان و سرخی غروب. آلبا دِ سِس پدس در سال ١٩١١ در شهر رم متولد شد. پدر او کوبایی و مادرش ایتالیایی بود و خود او با ازدواج با یکی از نجیبزادگان ایتالیایی، تبعه ایتالیا شد. پس از مدتی روزنامهنگاری، اولین رمان خود «هیچ یک از آنها بازنمی گردد» را به چاپ رساند (١٩٣٨). همان طور به نوشتن مقالات سیاسی و ضد فاشیستی ادامه داد و مدتی نیز به خاطر آنها زندانی شد (که تأثیر آن در کتاب «از طرف او»، «عذاب وجدان» و داستان کوتاهش به عنوان «دفترچه پسانداز» آشکار است).
با عشقی بزرگ
آلبا د سس پدس رماننویس ایتالیایی نمایندهای از زنان نسل خود است . موضوع مشترک همه آثار این نویسنده به نوعی زن ایتالیایی سالهای میانی قرن بیستم است و این سالها جنگ جهانی دوم و چندین سال پس از آن را در بر میگیرد . کشمکش پنهان و آشکار زنان این آثار با فضای عاطفی ناهمگون زندگی خانوادگی و زندگی اجتماعی و سرانجام شکست یا پیروزی ، یکی از جذابیتهای درونمایهای رمانهای پدس است . آلبا د سس پدس طرح اولیه این کتاب را در سال ١٩٣٩ با عنوان «رمان کوبایی» نوشت ولی نوشتن آن را در دهه هفتاد آغاز کرد و عنوان آن را هم «جزیره» گذاشت . در سال ١٩٧٧ در ملاقاتی با فیدل کاسترو در کوبا از او سئوال میکند چطور توانسته در آن مدت کوتاه آن همه کارهای مفید برای کوبا انجام دهد . کاسترو هم در جوابش میگوید : «با عشقی بزرگ» .
آلبا نیز از آن جمله الهام میگیرد و عنوان قطعی کتاب خود را «با عشقی بزرگ» میگذارد . این کتاب متأسفانه به دلیل مرگ نابهنگام نویسنده نیمه تمام میماند . کتابهای زیادی تا کنون از این بانوی نویسنده ایتالیایی منتشر شده است. داستانهایی همچون «عذاب وجدان» ، «درخت تلخ» ، «عروسک فرنگی» ، «تازه عروس» ، «هیچ یک از آنها باز نمیگردد » و «یک دسته گل بنفشه» که همگی آنها را بهمن فرزانه به فارسی ترجمه کرده است . کتاب «با عشقی بزرگ» با تصاویری دیدنی از «آلبا دِ سس پدس» در ٨٨ صفحه راهی بازار نشر شده است .
درخت تلخ
این کتاب مجموعه داستانی است که یازده قصه ی کوتاه از نویسنده ی مشهور ایتالیایی "آلبا دسس پدس" را در بر دارد. داستان های این مجموعه همگی ماجرایی مستقل دارند اما همه آن ها در واقع به عشق، نفرت و ترس می پردازند. نویسنده با فضاسازی های دقیق و توصیفات زیبایی که از شخصیت ها دارد این مجموعه را به یکی از پر خواننده ترین کتاب های داستان کوتاه تبدیل کرده و توجه بسیاری از علاقه مندان به داستان را به خود جلب کرده است
یک دسته گل بنفشه
کتاب مشتمل بر ٢١ داستان کوتاه است. داستان یک دسته گل بنفشه روایت عشقی ناتمام است.عشق معلم به شاگرد. دانا معلم پیانو بود. آن روز صبح قبل از آنکه برای تدریس از خانه خارج شود یادداشت آندرآ را دریافت کرده بود. فقط چند قطره اشک ریخته بود. چون مثل همیشه باید سر وقت سر درس خود حاضر میشد ولو میبایستی آرام باشد. معلم هرگز حق ندارد عصبی باشد. «یک دسته گل بنفشه» در ٢٠٨ صفحه با ترجمه بهمن فرزانه توسط انتشارات ققنوس راهی بازار نشر شد.
هیچ یک از آن ها باز نمی گردد
"هیچ یک از آن ها باز نمی گردد" داستان دختران جوانی است که هر یک از آن ها با دنیایی از خاطره های گوناگون گذشته و آرزوهای بزرگ آینده برای تحصیل در یک "شبانه روزی" در شهر رم جمع شده اند. زمان داستان مربوط به شروع جنگ های داخلی اسپانیا و آغاز جنگ جهانی دوم است. وحشت از جنگی نابهنگام در سطر سطر این رمان موج می زند و همین ترس از فاشیسم و نازی هاست که برجذابیت داستان می افزاید و خواننده را تا به انتها به دنبال خود می کشاند. توضیحات
عروسک فرنگی
جولیو بروجینی، مردی جاافتاده و مشاور موفق حقوقی، خواسته یا ناخواسته، از روی عشق یا هوس، شبانهروز به ایوانا میاندیشد. دختری نه زشت و نه زیبا، نه دوستداشتنی و نه نفرتانگیز، دختری که ساده است و نیست، معصوم است و نیست، دختری که به رغم روزمرگی درنیافتنی است. آنچه جولیو را در خود کشیده است اگرچه بنابه گفتههایش هوسی بیش نیست، اما چنان ژرف است که بازشناسیش از عشق ساده نیست
عذاب وجدان
چند دقیقه پیش، همان صدای همیشگی. هر بار با شنیدن آن صدا، قلبم فرو میریزد، درست مثل شبی که از جزیره برگشته بودیم و من داشتم از ترس میمردم که مبادا متوجه شوند که ماتئو، جلوی در ساختمان، در انتظار من است. با این حال وقتی تاکسی حرکت کرد، هراسان شده بودم.
همانطور که ماتئو رفتهرفته از من دور میشد، من نیز حس میکردم که در صحبت کردن با گولیلمو نباید شتابی نشان دهم (و با وجود اینکه داشتم از آنچه تو آن را «تقصیر من» مینامی، رنج میبردم) حس میکردم که بار دیگر آن عذاب وجدان نامعلوم و همیشگی دارد در قلبم جای میگیرد... ... من داشتم فکر میکردم که دیگر هرگز سعادتمند نخواهم شد. و یک روز، مرگ من نیز فرا خواهد رسید.
به نظرم سانتا ترزا هم همین را میگفته است: تا دو ساعت دیگر، نه؟ بگذریم. به هر حال ماجرای ما دارد به انتها میرسد. ماتئو اغلب، با نگرانی خاطر به من خیره میماند. دستش را به پیشانی من میکشد و زمزمهکنان میگوید: «حتی عشق من نیز موفق نخواهد شد از تو دفاع بکند، نه، هیچ کس قادر نیست که آن لحظه، لحظه مرگ را به عقب بیندازد.» ...