مانولیتو به سفر می رود
تابستان امسال اتفاق خارقالعادهای افتاد: پدرم تصمیم گرفت مرا با کامیونش به سفر ببرد. در جاده پدرم حق نداشت حوصلهاش سر برود یا پشت فرمان بخوابد! پس برایش ماجراهایی را که در طول هفتۀ ژاپن در فروشگاه پیش آمده بود تعریف کردم. پدرم مرا با آلیسای زیبا و مارسیال خطرناک آشنا کرد. ولی یک شب، ناپدید شد.
آن وقت، با احتیاط تمام، با پیژامه، برای تحقیق و جستجو بیرون رفتم ... سفری فراموش نشدنی!
رازهای مانولیتو
اسم من مانولیتست، معروف به عینکی، بالاخره تصمیم گرفتم رازهایی که تا به حال جرئت نکردهام به کسی بگویم، برایت فاش کنم. مثلا این که به طور وحشتناکی به برادر کوچکم، جونور، حسادت میکنم، از ییهاد قلدر میترسم، یک روز پدرم باعث شرمندگی من شد، آرزو دارم یک سگ داشته باشم و ملودی مارتینز عاشق من است. ولی، با این حال، خواهی دید که در خانوادهام و در کلاسم، همه، چیزهایی برای پنهان کردن دارند.
من و جونور
پروستات پدربزرگ جراحی میشود. مامان سرش شلوغ است و نمیداند با ما چه کار کند. خوشبختانه همسایهمان لوئیزا هست. پیش او میخوابیم. ولی او از این فرصت استفاده میکند تا به ما غذاهای سالم بخوراند و لباسهای تمیز تنمان کند! عجب کابوسی... بعد، جونور ما را توی دردسر میاندازد. او فکرهای بکری دارد، حتی با اینکه به اندازۀ من تجربه ندارد...
کریسمس مانولیتو
جدیدترین مجلد داستانهای مانولیتو به "کریسمس مانولیتو" اختصاص دارد. برای کریسمس تمام بچههای مدرسه نمایشی معرکه آماده کردهاند تا شهردار مادرید را مات و مبهوت کنند. مانولیتو چوپان میشود، گوشگنده شعر میخواند و اگر برهها هار نشده بودند و گوشگنده دچار مشکلات رودهای نشده بود، همه چیز به خوبی برگزار میشد. مانولیتو برای جونور ــ برادر کوچکش ــ توضیح میدهد که چطور دخترها به او عشق میورزند. راستی قرار است در خانواده گارسیا مورنو تغییراتی روی بدهد که احتمالاً مایه خوشحالی جونور نخواهد شد. مانولیتوی عینکی این بار هم داستان کریسمس خود را به پدربزرگش تقدیم کرده است. او تصمیم دارد برادرش را دیگر جونور صدا نزند و...