دختر مغول
نیمه دومِ قرن سیزدهم میلادی: امپراتوری بزرگ مغول در حال فروپاشی است. همزمان با جنگهای داخلی خانهای مغول، ویلهلم آگسبورگی راهب فرقه دومنیکن و ژوسران سارازینی شوالیه فرقه دلاوران معبد سفری دراز را به سوی قراقوروم آغاز میکنند تا به نمایندگی از سوی پاپ و شاهان صلیبی، قوبیلای قاآن خانِ بزرگ مغول را به عقد پیمان علیه مسلمانان ترغیب کنند.
این دو مرد، با دو شخصیت و دو دیدگاه متضاد در مسیر جاده ابریشم با سرزمینهایی ناشناس، با مردمی بیگانه و با سنتهایی بینهایت غریب آشنا میشوند. سفری که در ابتدا آسان مینماید به ماجراجویی خطرناکی تبدیل میشود.
در شرِ سمرقند با خوتلون دختر یکی از خانهای بزرگ مغول آشنا میشوند که نه تنها شکارچی و سوارکار ماهری است، بلکه دستی شفابخش دارد و به عنوان پیشگو و شَمن در طایفهاش مشهور است. جسارت و اعتماد به نفسِ فراوان خوتلون از همان نگاه اول در ویلهلم نفرت و ترس و در شوالیه سارازینی شیفتگی و احترام برمیانگیزاند. سارازینی به عبث میکوشد تا بر احساسات ممنوعه و ناممکنش مهار زند و آن دخترِ «وحشی» را فراموش کند و به بنبستی میرسد که هیچ راه نجاتی ندارد ...
امپراتوریهای بیزانس و ساسانی
با برآمدن ساسانیان، امپراتوری بیزانس با رقیبی تازهنفس روبهرو شد که در سیاست هوشیار، در اقتصاد توانا و کارآمد و در عرصۀ نظامی نیرومند و خطرناک بود و قدرتخواهی و توسعهطلبیاش رومشرقی را به بسیج همۀ نیروهایش و بهکارگیری هرچه در توان داشت وادار کرد. فقط چند دهه پس از تأسیس این امپراتوری نوپارسی به دست ساسانیان در سال ٢٢٤ م، هر دو طرف یکدیگر را در مقام قدرتهایی بزرگ و مستقل به رسمیت شناختند و میان فرمانروایانشان رابطهای برقرار شد که اساس آن پذیرش برابری و همسنگیِ هر دو طرف بود.
کتاب امپراتوریهای بیزانس و ساسانی نهتنها دربارۀ روابط روم و ساسانیان شناخت لازم را به خواننده میدهد، بلکه نقش و اهمیت ساسانیان را در تاریخ شرق دنیای کهن نیز میکاود. تاریخ روم شرقی از سدۀ سوم میلادی به بعد بهشدت تحت تأثیر روابطش با همسایۀ شرقی یعنی ایران ساسانی بوده است، دیدگاهی که بر چیرگی و برتری روم در عصر باستان تأکید دارد.