نوسترومو
مضمون تعدادی از برترین آثار « جوزف کنراد » تنهایی است . این مضمون در « نوسترومو » نیز آشکار است . این کتاب در حقیقت ، بررسی عمیق و ظریفِ تأثیرات فاسدکننده سیاست و منافع مادی بر روابط انسانهاست . شخصیتهای این رمان پنداری هر یک صاحب تاریخی مجزا و منحصر به فرد هستند . « چارلز گولد » تجلی شخصیت حقیقی یک استعمارگر اروپایی است ؛ سرد و بیاحساس و منطقزده . زندگی همسرش ، خانم گولد ، نیز در یک سرزمین خیالی در امریکای جنوبی به فاجعه تبدیل میشود ، فاجعه ناشی از تنهایی و عدم ارتباط . ویژگی این رمان عظمت و ساختار دقیق این رمان است .
زبان به مفهوم ادبی کلمه چالشبرانگیز نیست ، بلکه تمهیدی است برای توصیف و تشریح ، توصیف مکانها و شرح انگیزهها و شخصیتها . « یوزف تئودور کنراد » در سوم دسامبر ١٨٥٧ در لهستانی که در آن زمان تحت فرمان و سلطه روسیه بود به دنیا آمد . ایده نگارش رمان « نوسترومو » زمانی به ذهنش رسید که یکی از دوستان صمیمیاش در مورد ملوانی در آمریکای جنوبی داستانی میشنود ؛ در این داستان ، ملوان واقعی مردی پست است که دست به دزدی نقره میزند و حتی به هنگام مستی و از خود بیخودی در مورد این کارش لاف میزند . دیگر آثار این نویسنده عبارتند از « مأمور مخفی » ١٩٠٧ ، « از چشم غربی » ١٩١١ ، « شانس » ١٩١٣ ، « پیروزی » ١٩١٥ ، « دل تاریکی » ، « طوفان » و « جوانی » .
مرز سایه
درباره این رمان – مرز سایه – نوشتهاند که دستمایهاش تجربه خود نویسنده بوده است . گویا کنراد در دورهای که زندگیاش را عمدتاً بر پهنه دریا میگذرانده ، ناگهان بدون هیچ دلیل مشخصی کار خویش را رها میکند و حتی بعد از مدتی دچار تشویش و بیتابی عصبی میشود . در همین اوضاع به شکلی ناگهانی به او پیشنهاد میشود که فرماندهی یک کشتی به نام « اوتاگو » را بپذیرد و کنراد این پیشنهاد وسوسهانگیز را میپذیرد ، چون از این طریق میتواند در جوانی برای نخستین بار ناخدایکم یک کشتی باشد ، مقامی که معمولاً به افسران جوان پیشنهاد نمیشده است گویا در آن زمان بیماری مرموزی در میان ملوانان شیوع داشته است .
در تمام آثار کنراد یک شخصیت مرموز وجود دارد و نمود این شخصیت در بعضی از آثار او که جزو بهترین کارهایش هستند به مراتب بیشتر از آثار دیگر و اغلب پرحجمتر است . در آثار او تاریکی حضوری همیشگی و کاملاً نمادین دارد . تاریکی مثل حجمی غلیظ و متراکم و هوشمند است که سیلان مییابد و به تدریج دل و روح و ذهن و اندیشه مردان کنراد را اشغال میکند .
طوفان دریا
جوزف کنراد درباره این رمان گفته که ناخدا مکور ، ناخدای کشتی ، در این اثر حاصل تجربیات بیست سال زندگی است . ناخدا مکور مردی ساده ، بری از تخیل و کاملاً برونگراست . به نظر میرسد که طوفان برای ناخدا مکور وسیلهای میشود تا خواننده و حتی خود ناخدا از شخصیت او درک بهتری پیدا کند . متأسفانه عامه خوانندگان ، در زمان خود کنراد ، آثار او را رمانهایی پرماجرا و سرگرمکننده تلقی کردند ، حال آن که کنراد در این آثار ، از جمله طوفان دریا ، که منتقدان فصل سوم آن را اوج نثرنویسی انگلیسی در عرصه رمان دانستهاند ، بدون تردید مضامین روانشناختی را نیز در نظر داشته است و در مجموع به مفاهیم کلان زندگی پرداخته است . کنراد که در زندگی خود بر روی آب تجارب منحصر به فردی داشته که برای نوشتن منبع غنیای به حساب میآیند ، به یکباره زندگی بر روی دریا را رها میکند و در خانهای ویلایی در انگلستان گوشه انزوا میگزیند و فقط مینویسد .
کاکاسیاه کشتی نارسیوس
کنراد در رمان « کاکا سیاه کشتی نارسیسوس » که هنری جیمز آن را زیباترین و مؤثرترین تصویر زندگی در دریا در زبان ( انگلیسی ) توصیف کرده است ، جمعی از جاشویان و فرماندهانشان را در معرض شومترین پدیده دریایی که طوفانی طولانی و بسیار قدرتمند است ، قرار میدهد و واکنشهای آنها را تحلیل میکند . کمتر رمانی است که در آن چنین بخش قابل توجهی به حوادث طبیعی و واکنشهای جسورانه و قهرمانانه شخصیتها اختصاص یافته باشد ، اما این رمان به هیچوجه رمان حادثهای نیست و در آن از طوفان و آشفتگی دریا فقط به عنوان پیشزمینهای برای درک شخصیت انسان و تحلیل مضامین اخلاقی و انسانی بهره گرفته شده است . با این حال ، خود طوفان نیز در رمان شخصیت خاص خود را دارد ، به مثابه محرکی که مردان روی کشتی را به برملا کردن درونیترین احساسات و ناشناختهترین انگیزههای انسانی یا ضد انسانیشان وا میدارد