شيطون خانم نه گاهي، که هميشه شيطوني ميکرد. ايشان يک روز يکشنبه از خواب بلند شدند و از پنجرهي اتاق نگاهي به بيرون انداختند. با خودشان گفتند، "به نظرم امروز، روز باحالي باشد." و بيصدا لبخندي زدند. بعد دستهايشان را به هم ماليدند و فرمودند، "يک روز باحال براي شيطوني کردن!"