خدمتکارها
رمان خدمتکارها داستان سه زن آمریکایی است که دو نفرشان مستخدم سیاهپوستند . سومین زن میخواهد تبعیضهای نژادی را درباره آنها روایت کند . کاترین استاکت با لحنی گیرا این سه زن را به تصویر کشیده است که ارادهشان برای ایجاد حرکتی تحول برانگیز وضعیت شهرشان و نظر زنان ، مادران ، دختران ، پرستاران و دوستان را نسبت به همدیگر تغییر میدهد . خدمتکارها داستانی جهانی و همیشگی درباره خط قرمزها و قوانینی است که رعایتشان میکنیم و قوانینی که رعایتشان نمیکنیم . این سه زن با تفاوتهایی که دارند برای کار کردن روی طرحی مخفیانه دور هم جمع میشوند و خودشان را به خطر میاندازند . چرا که میخواهند از خط قرمزهای حاکم بر جامعهشان عبور کنند : « درست قبل از اینکه خدمتکار خانم لیفولت شوم ، پسرم را از دست دادم . بیست و چهار ساله بود . بهترین دوره زندگی هر آدمی . وقت زیادی برای زندگی کردن توی این دنیا نداشت . » از رمان « خدمتکارها » چند سال پیش فیلمی ساخته شد ، که روح زنانه داستان را همراه خود داشت .
عروس فریبکار
زینیا زن بینظیری است؛ اما این بینظیری به سود رز، کرز و تونی نیست؛ زنانی که دلنشینترین بهانههای هستی خود را بر سر آشنایی با این زنِ باهوش و زیبا میگذارند. حاصل اعتماد این سه زن به زینیا، زنی که بیقیدانه بداندیش است و دلفریبانه زیبا، زخم مشترکی است که با مرگ زینیا تسکینی ناچیز یافته است. و اکنون زینیا هر چند درگذشته است اما ناگهان ظاهر شده، شاید برای آن که همچنان ویرانی به بار آورد
عروس فریبکار
زینیا زن بینظیری است؛ اما این بینظیری به سود رز، کرز و تونی نیست؛ زنانی که دلنشینترین بهانههای هستی خود را بر سر آشنایی با این زنِ باهوش و زیبا میگذارند. حاصل اعتماد این سه زن به زینیا، زنی که بیقیدانه بداندیش است و دلفریبانه زیبا، زخم مشترکی است که با مرگ زینیا تسکینی ناچیز یافته است. و اکنون زینیا هر چند درگذشته است اما ناگهان ظاهر شده، شاید برای آن که همچنان ویرانی به بار آورد
رئیس جمهور ما
دوستان گمراه من:
... میدانم که شیطان نیز مانند من از شرارتی که میتوان و باید در دنیا به کار بست عمیقا آگاه است. برای اینکه اشتباهی پیش نیاید باید بگویم ما در رقابتی مرگبار با پادشاهی نیکی هستیم. شکی ندارم که خواند صلح به قول خودش قیام کرده تا »ما را زیر پای خویش له کند« و هیچ مانعی او و گروه فرشتگانش را از رسیدن به این هدف باز نخواهد داشت. شیطان میگوید هدف ما فقط نگاه داشتن شرارت برای خود نیست, بلکه باید آن را به تمامی هستی گسترش داد, زیرا تقدیر دوزخ این است. ... مخالفت من با شیطان در اهداف جهنم نیست بلکه در ابزارهای رسیدن به این اهداف است.
حشاشین
سازمان مخفی حشاشین یا به عبارتی آدمکش های پاپ ، که قبلاً در قرون وسطی و دوره رنسانس فعال بوده است قبل از جنگ جهانی دوم، توسط بالاترین مقامات روحانی کلیسا بازسازی و سازماندهی می شود تا اعضای آن که همگی کشیش های متعصب ، نیرومندودر خدمت اهداف روحانیان بلند مرتبه از جمله پاپ اعظم هستند مخالفین را از سر راه بردارند.
داستان از جایی شروع می شودکه خواهر والنتیاین "وال" در آرشیو اسناد کلیسا پی به اسرار مخوفی می برد.
کلید ورود به این اسرار، عکسی چهار نفره در زمان جنگ جهانی دوم است که در کافهای در پاریس انداخته شده. کشف این رازها باعث به قتل رسیدن او توسط هورست من یکی از مخوف ترین کشیش های سازمان حشاشین می شود .قتلی که سرآغاز جنایت های دیگری است.
برادر والنتیاین، بن، که وکیل دعاوی و از اعضای سابق فرقه ی یسوعیون تصمیم میگیرد راز قتل خواهرش و آن عکس را کشف کند.ودر این راه واقعیت های تلخ و تکان دهنده ایی به وحشتناکترین شکل ممکن بر سرش آوار می شود .
از مزرعه
جویی رابینسون مشاور تبلیغاتی ٢٥ ساله تصمیم میگیرد همراه همسر دوم و پسرخواندهاش به مزرعه مادریاش بازگردد . او در خانه مادرش سعی میکند مسیر زندگی خود را مرور کرده و مورد ارزیابی قرار دهد . فضای این روستا تا ٣ روز لبریز میشود از صدای ذهن این ٤ شخصیت ! اما جستجوی عشق و امید به یافتن آرامش با بروز مصیبت جدید مسیری تازه پیدا میکند . « ما چهار نفر تنها بودیم . روی دیوارها غیبت یک نفر دیگر هم محسوس بود . بالای کاناپه که کوسنهایش پوشیده از موهای ریخته سگ بود ، دوازده سال تمام پرترهای رسمی از جون آویزان بود ، در کنار عکسی از من که در همان زمان گرفته شده بود ، در استودیویی در آلتن ، زمانی که بیست و اندی ساله و تازه عروس و داماد بودیم . » جان آپدایک همانگونه که لوسآنجلس تایمز درباره او نوشته استاد بیان و فرم ادبی است . پیشتر از این نویسنده و توسط همین مترجم ، سهیل سُمّی ، کتاب « فرار کن خرگوش » منتشر شده بود .
عاشقانهای در منهتن
عاشقانهای در منهتن مجموعهای است از هفت داستان کوتاه از جویس کرول اوتس نویسندۀ معاصر آمریکایی. اوتس در این داستانها نهتنها به کندوکاو و نمایاندن پلیدیهای درون انسان میپردازد بلکه احساسات زیبا و پاکیهای نهاد وی را نیز جلوهگر میسازد. او خواننده را در پی زنی پیمانشکن تا پایان داستان میکشاند و در نهایت با پایانی غیر منتظره او را رودررو میکند. از ناتوانی سالمندی و شور جوانی تصویری متفاوت ارائه میکند. و پنجرهای برای نگاهی گذرا ولی ژرف به جامعۀ آمریکایی میگشاید. در این مجموعه، هر یک از داستانها در اوج سادگی، با نگاهی نو روایت میشوند و همگی سرشار از عواطف انسانیاند. همچنین روایت پرکشش یأسها و شقاوتهای آدمی در عین دلرحمیاش و مجموعه پارادوکسهایی که با آن رودرروییم بر جذابیت این مجموعۀ داستانی افزوده است.
میوه درخت سرمستی
اینگرید روخاس كونترراس در این نخستین رمانش، که برگرفته از زندگی واقعی است، با نثرى قوى و تأثیرگذار خشونتهای دهههای هشتاد و نود کلمبیا را به تصویر میکشد. کشوری که با فقر، فساد، فعالیت خودسرانۀ گروههای شبهنظامی، آدمربایی، ترور شخصیتهای متنفذ و از همه مهمتر سلطان مواد مخدر جهان، پابلو اسکوبار، دست و پنجه نرم میکرد: مردی مرموز و منفور در چشم نیمی از کلمبیاییها و قدیس در چشم نیمی دیگر.
میوۀ درخت سرمستی، یک فصل در میان به دو شخصیت اصلیاش، چولا سانتیاگوی شاد و سرزنده، از خانوادهای نسبتاً مرفه، و خدمتکارشان پترونا سانچزِ دلمُرده که مسئولیت سنگین سرپرستی خانواده را بر دوش دارد میپردازد و میکوشد با نفرین مرگ که گویی خانواده را احاطه کرده مبارزه کند. این دو دختر دورۀ بلوغ را با تجربههای متفاوتی پشت سر میگذارند: اولی با وحشت و دومی با عشق. کتاب بیش از هر چیز قصد دارد تأثیر جنگ و خشونت در زندگی کودکان را به تصویر بکشد.
شخصیتها در موقعیتهای تلخ و دشوار دست به انتخابهایی میزنند که مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر میدهد. میوۀ درخت سرمستی رمانی تاریخی است که بیش از هر چیز نشان میدهد که بین وفاداری و خیانت چه مرز باریکی وجود دارد.