در انتظار تاريكي در انتظار روشنايي
کتاب در انتظار تاريكي در انتظار روشنايي"نفسهايش از فرط هيجان تند ميشود. بهآهستگي از صندلياش بلند ميشود، بعد، روي سقف بالبال ميزند، محتاطانه، از فرش نرم ميگذرد و كنار قفسههاي كتاب معلق ميشود. بعد او را ميبينيد، جلادش در قفسههايي كه درست كنار در قرار دارند گير افتاده، مجلدات قطور طوري دورش را گرفتهاند كه فقط سر و بخشهايي از بدنِ بينهايت كجومعوج و معيوبش ديده ميشود. بلافاصله او را، آن پلكهاي بيمژه، و آن دهان پر از دندانهاي زرد مايل به قهوهاي را ميشناسد..." (از متن كتاب)