هنگامی که کسی میپرسد فلسفه به چه کار میآید، پاسخ باید ستیزهجویانه باشد، چرا که پرسش کنایهآمیز و نیشدار است. فلسفه نه به دولت خدمت میکند و نه به کلیسا، که هر دو دغدغههای دیگری دارند. فلسفه به خدمتِ هیچ قوهی مستقری درنمیآید. کارِ فلسفه ناراحتکردن است. فلسفهای که هیچکس را ناراحت نکند و با هیچکس ضدیت نورزد فلسفه نیست. کارِ فلسفه آزردنِ حماقت است، فلسفه حماقت را به چیزی شرمآور تبدیل میکند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشاکردن پستیهای اندیشه در تمامی اَشکالش. آیا جز فلسفه رشتهای هست که به نقدِ تمامیِ رازآمیزگریها، هر خاستگاه و هدفی که داشته باشند، همت گمارد؟
تجربهگرایی چیست و چه نسبتی با سوبژکتیویته دارد؟ تجربهگرایی آنگونه که در این کتاب به کار رفته مفهومی بیشتر سیاسی است تا معرفتشناختی. سرشتِ تجربهگراییِ معرفتشناختی را ژان لاک با این اصل که «همهی شناخت ما درنهایت از تجربه نشئت میگیرد» تعین بخشید. این اصل در قالبِ یک هنجار قرار است همچون معیاری برای شناساییِ معرفتِ راستین به کار آید. اما تجربهگراییِ سیاسی به جای جستوجوی هنجارهایی از این دست، نفس ِ هنجار را به مسئله بدل میکند: هنجارها چگونه شکل میگیرند؟ تجربهگرایی سیاسی نه فرمانی با این مضمون که «باید در محدودهی دادههای تجربی باقی ماند»، بلکه پرسشی است در بابِ اینکه چگونه دادهها پشت سر گذاشته میشوند. مسئله نه جستوجوی ملاکی برای توجیهِ صدقِ باور و نقدِ باورهای ناموجه، بلکه چگونگیِ شکلگیریِ باور بهمنزلهی فراتر رفتن از امر دادهشده (donn) است. دادهها به خودیِ خود هیچ نسبتی را اقتضا نمیکنند، با تحلیلِ یک داده نمیتوان نسبتِ آن را با دادهای دیگر استنتاج کرد، به بیانِ دیگر نسبتْ درونیِ طرفینِ نسبت نیست. در این معنا، جهان تجربهگرایی جهانی است که در آن «حرف ربطِ «و» درونبودگیِ فعلِ «است» را از تخت سلطنت به زیر میکشد، جهانی که در آن خودِ اندیشه در نسبتی بنیادین است با خارج.»
تجربهگرایی و سوبژکتیویته (پژوهش در باب طبیعت انسانی بر حسب نظر هیوم) - انتشارات نی
درونمایهی کانونی این کتاب «منطق دیفرانسیل» است؛ منطق تکوین نسبتهای محضی که میان عناصر زبانی و جسمانی «فعلیت» پیدا میکنند و از این طریق جنبشها یا نهادهای اجتماعی را بهوجود میآورند. در واقع، این نسبتها عناصر مولکولی برسازندهی نهادها و جنبشهای اجتماعی و مؤلفههای آنها هستند و به همین اعتبار واحدهای برسازندهی امر سیاسی از دیدگاه لایبنیتسی به شمار میآیند. اتمیسم لایبنیتسی زمین تا آسمان با انواع و اقسام اتمیسم به معنای رایج فرق دارد: عناصر برسازندهی واقعیت، نه ذرات ریز، بلکه نسبتهای دیفرانسیلاند. لایبنیتس نیز مانند اسپینوزا، و به یک معنا در کنار او، شیوهی اندیشیدن فلسفی و معنای فلسفهورزی را تغییر میدهد. فعالیت فلسفی نه جستوجوی علت پدیدهها، بلکه کاوش در شرایط تکوین پدیدارهاست. جستوجوی علتها از هستندهای به سوی هستندهای دیگر عقب میرود تا در نهایت به هستندهی نخستین در پایان زنجیرهی علتها و معلولها برسد. اما اندیشهی فلسفی آنگونه که اسپینوزا و لایبنیتس، هریک به طریقی، بنیانگذاری یا به بیان دقیقتر، احیا میکنند، از «پدیدار» به سمت «شرایط وقوع پدیدار» پیش میرود؛ نه از هستنده به هستنده، بلکه از هستنده به سوی نسبت، به سوی نسبت محض، یعنی نسبت مستقل از طرفین نسبت، پیش میرود. کوشش این کتاب معطوف به تشریح دقیقههای این فرایند اندیشه و پیامدهای نظری و عملی آن در عرصهی سیاست است و در این راه نهتنها از آثار فلسفی، بلکه از نا فلسفه، بهویژه رمان، نیز بهره برده است.
لایبنیتس و امر سیاسی - انتشارات نی