وقتی بابام کوچک بود (3)
وقتی بابام کوچک بود
بابای شما وقتی کوچک بود چه شکلی بود و چه کارهایی میکرد . وقتی بابام کوچک بود ، یک صبح بهاری توی بالکن زیر آفتاب دراز کشیده بود و یک مشت ارزن هم ریخته بود روی شکمش و جوجه ناز کوچولویش هم داشت تند تند دانه میخورد . . . . بچهها و شیطنتهای دوران کودکیشان و آرزوهایی که شاید هیچگاه شکل واقعیت به خود نگرفت از جمله موضوعاتی است که در این کتاب کوچک دستمایه طنز نویسنده قرار گرفته است . « وقتی بابام کوچک بود » قصه کوچکی بابای خیلی از بچههاست ، بچههایی که حالا خود بزرگ شدهاند و قصه کودکیشان را برای بچههایشان جوری تعریف میکنند که انگار هیچ وقت کوچک نبودهاند .
وقتی بابام کوچک بود (2)
داستانهای کوچکی بابام ، حکایتهای بامزه و جالبی است که نویسنده از کوچکی باباش برای بچهها میگوید . راستی بابای شما وقتی کوچک بود چه کار میکرد ؟ اگر این کتابها را بخوانید به احتمال زیاد شما هم میتوانید کارهای کوچکی بابای خود را حدس بزنید و از دانستن آنها لذت ببرید . در کتاب اول این داستانها ، بچهها با ماجراهای بابا در شکار یک هیولای بزرگ آشنا میشوند و بابای شجاع قصه ما از ترس تا صبح پیش مامانش میخوابد ! همچنین ماجرای فضانوردی بابا و خرید بادکنکها از بادکنکفروش از بخشهای جذاب کتاب اول بودند .
در ماجراهای کوچکی بابام در جلد ٢ نویسنده حکایتهای جالب کوچکی بابا را ادامه داده و دکتر رفتن بابا به این شکل روایت میشود : « آقای دکتر بابام را نشاند روی میز و با چکش آرام زد روی زانوی بابام ، بعد هم به مامانِ بابام گفت : خانم . . . اگه اعصاب این بچه سالم بود پاش تکون میخورد . الآنم دوباره امتحان میکنم تا خیالتون راحت باشه که من درست میگم . . . دل بابام حسابی برای مامانش سوخت و تصمیم گرفت هر طوری شده خوشحالش کند .برای همین وقتی آقای دکتر دوباره زد روی پای بابام ، او چنان پایش را بالا آورد که خورد زیر فک آقای دکتر و . . . . » کتاب « وقتی بابام کوچک بود ١ و ٢ » در دو مجلد جداگانه منتشر شده است .