پدر نگریستم. اسبی در آتش میسوخت. ترسیدم. روی بهسوی دیگر کردم. باز اسبی دیدم که در آتش میسوخت. هولزده روی بهسوی دیگر کردم. باز آن اسب دیدم که در آتش میسوخت. دلم از آنچه بود به درد آمد. چشم بر هم نهادم. به سمرقند بودم. به باغ سلطان سمرقند. من در آتشی فرو بودم که اسب در آن میسوخت. سرخپوش آنجا بود و مرد. تیغی به دستم بداد. گفت.
معرفی کتاب پروانه و یوغ (۲۸) (بازخوانی: نامههای ونسان ونگوگ)
ونسان: دیوارها بلندن، سرد و بلند. آسمون پیدا نیست. مردها روی سنگفرش راه میرن. توی یه دایره راه میرن. زمینو نگاه میکنن. حرف نمیزنن. گوش میدن به صدای کفشها که روی زمین کشیده میشه. من اونجام. میون اون مردها. توی دایره راه میرم. زمینو نگاه میکنم. حرف نمیزنم. گوش میدم به صدای کفشها که روی زمین کشیده میشه. آسمونو نگاه میکنم. آسمون پیدا نیست. هیچچی پیدا نیست.
ونسان ونگوگ نقاش بزرگ هلندی که تا اواسط دهه سوم زندگی اش همچنان سرگشته و شوریده در حال پیدا کردن خودش و علایق اش بود تصمیم می گیرد نقاشی را انتخاب کند تا از طریق آن رنج انسان و قدرت خداوند را همزمان به تصویر بکشد او هر چه به پایان عمرش نزدیک می شود سرگشتگی و آشفتگی درونی اش بیشتر می شود تا اینکه نهایتا در ۳۷ سالگی دست به خودکشی میزند .
پروانه و یوغ (۲۸) (بازخوانی: نامههای ونسان ونگوگ) - انتشارات نی
همیشه بذارین مردها خیال کنن خیلی مَردن. حتی وقتی قد قاطرم مردونگی سرشون نمیشه. وقتی میآن خونه، جلوی در واساده باشین. چشمهاتون بخنده، حتی اگه تا وقت اومدنش یهریز گریه کرده باشین. یه جوری نفس بکشین که انگار با اومدن اون، هوای خونه تازه شده؛ حتی اگه از بوی عرقش عُقتون میگیره.