برندهی جایزهی مولیر (معتبرترین جایزهی ملی تئاتر فرانسه) برای بهترین نمایشنامهی کمدی در سال ۱۹۹۱
خانم مدیر: … پس درسته که تو این شرکت لعنتی، تو این شهر لعنتی، تو این کشور، تو این دنیای لعنتی، یه منشی دربوداغون یهروزه میتونه معاون مدیر کل یکی از کارآمدترین مؤسسههای مالی شهر، منطقه، کشور، قاره، جهان بشه؟ پس چیزی که شنیدم درسته؟ بهم بگو که اشتباهه، حالا که خودت اینجایی بهم بگو که اشتباهه، بهم بگو که درست نیست، میخوام از دهن خودت بشنوم، از دهن خودت که بوی گند میده، چون اگه درست باشه، حتا به نشونهی اعتراضم باشه، خودم رو همین الان از این بالا پرت میکنم پایین…
شب سر رسیده است. اکنون دیگر کلماتِ نوشتهشده را نمیبینم. دیگر هیچ چیز نمیبینم مگر دستِ بیحرکتم که از نوشتن برایتان بازمانده است. اما زیر شیشهی پنجره هنوز آسمان آبی است. رنگ آبی چشمان اورلیا پاریس باید تیرهتر شده باشد، میدانید، بهخصوص در شب. آن روزها چشمانش رنگش را از دست میداد تا بتواند به تاریکی زلال و بیانتهایی دست پیدا کند.
نام من اورلیا اشتاینر است.
در پاریس زندگی میکنم و پدر و مادرم در همینجا معلماند.
هجدهسال دارم.
مینویسم.