هر مفهومی رخداد را به روش خودش برش میزند [= شکل میدهد] و بازـبرش میزند. عظمت هر فلسفهای برحسب طبیعت رخدادهایی اندازهگیری میشود که مفاهیم آن فلسفه ما را به آن فرامیخوانند یا آن فلسفه ما را قادر به رهاکردن آن در مفاهیم میسازد. لذا مقتضی است که پیوند یکتا و انحصاری میان مفاهیم و فلسفه بهمثابه رشتهای آفریننده، با ظریفترین جزئیاتش مورد بررسی و سنجش قرار گیرد. مفهوم از آنِ فلسفه است و به چیزی جز فلسفه تعلق ندارد.
هنگامی که کسی میپرسد فلسفه به چه کار میآید، پاسخ باید ستیزهجویانه باشد، چرا که پرسش کنایهآمیز و نیشدار است. فلسفه نه به دولت خدمت میکند و نه به کلیسا، که هر دو دغدغههای دیگری دارند. فلسفه به خدمتِ هیچ قوهی مستقری درنمیآید. کارِ فلسفه ناراحتکردن است. فلسفهای که هیچکس را ناراحت نکند و با هیچکس ضدیت نورزد فلسفه نیست. کارِ فلسفه آزردنِ حماقت است، فلسفه حماقت را به چیزی شرمآور تبدیل میکند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشاکردن پستیهای اندیشه در تمامی اَشکالش. آیا جز فلسفه رشتهای هست که به نقدِ تمامیِ رازآمیزگریها، هر خاستگاه و هدفی که داشته باشند، همت گمارد؟
تجربهگرایی چیست و چه نسبتی با سوبژکتیویته دارد؟ تجربهگرایی آنگونه که در این کتاب به کار رفته مفهومی بیشتر سیاسی است تا معرفتشناختی. سرشتِ تجربهگراییِ معرفتشناختی را ژان لاک با این اصل که «همهی شناخت ما درنهایت از تجربه نشئت میگیرد» تعین بخشید. این اصل در قالبِ یک هنجار قرار است همچون معیاری برای شناساییِ معرفتِ راستین به کار آید. اما تجربهگراییِ سیاسی به جای جستوجوی هنجارهایی از این دست، نفس ِ هنجار را به مسئله بدل میکند: هنجارها چگونه شکل میگیرند؟ تجربهگرایی سیاسی نه فرمانی با این مضمون که «باید در محدودهی دادههای تجربی باقی ماند»، بلکه پرسشی است در بابِ اینکه چگونه دادهها پشت سر گذاشته میشوند. مسئله نه جستوجوی ملاکی برای توجیهِ صدقِ باور و نقدِ باورهای ناموجه، بلکه چگونگیِ شکلگیریِ باور بهمنزلهی فراتر رفتن از امر دادهشده (donn) است. دادهها به خودیِ خود هیچ نسبتی را اقتضا نمیکنند، با تحلیلِ یک داده نمیتوان نسبتِ آن را با دادهای دیگر استنتاج کرد، به بیانِ دیگر نسبتْ درونیِ طرفینِ نسبت نیست. در این معنا، جهان تجربهگرایی جهانی است که در آن «حرف ربطِ «و» درونبودگیِ فعلِ «است» را از تخت سلطنت به زیر میکشد، جهانی که در آن خودِ اندیشه در نسبتی بنیادین است با خارج.»
تجربهگرایی و سوبژکتیویته (پژوهش در باب طبیعت انسانی بر حسب نظر هیوم) - انتشارات نی
دلوز طی سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۱ سلسله درسهایی را در دانشگاه پاریس ۸ دربارهی اسپینوزا ارائه کرد. متن حاضر ترجمهی این درسگفتارهاست. دلوز در این دورهی دانشگاهی خوانش خود را از نظام فکری اسپینوزا تشریح کرد و به مباحثی چون فردیت، توان، آزادی، ایده و حالمایه، خدای درونماندگار، حق طبیعی کلاسیک، هستیشناسی و اخلاق، دیرند، ابدیت و مرگ پرداخت. این مباحث اهمیت زیادی برای شناخت اسپینوزای دلوز دارند، چرا که همچون راهنمایی مسیرِ فهمِ آثار دلوز در باب اسپینوزا و همچنین نقش اسپینوزا را در پروژهی فلسفی دلوز هموارتر میکنند.