ماجراهای فرانتس کوچولو
فرانتس پسر شش ساله ای است. اما چون خیلی ریزه میزه است اصلا نمی شود سنش را درست حدس زد. برای همین خیلیها خیال می کنند که او چهار ساله است تازه این که چیزی نیست خیلی ها حتی پسربودنش را باور نمی کنند.
هر وقت فرانتس می رود مغازه تا برای خودش سیب بخرد. خانم سبزی فروش می گوید: "سلام دختر کوچولو"
هر وقت می رود روزنامه بخرد، آقا کیوسکی می گوید: "دخترخانم صبر کن تا بقیه پولت را بدهم."
می دانید چرا؟ برای آن که ...
ماجرای فوتبالیست شدن فرانتس
دریکی دیگر از مجلدهای جدید فرانتس، این پسر بچه شیطان و بازیگوش تصمیم میگیرد برای اولین بار در عمرش به عضویت تیم فوتبال در بیاید. او دلش میخواهد که یک روزی مثل یوزف برادرش قد بلند، پُرزور، پُردل وجرأت و از همه اینها مهمتر فوتبالیستی محشرشود. یوزف از آن بچههایی نیست که فقط در پارک فوتبال بازی میکنند. یوزف در باشگاهی درست وحسابی فوتبال بازی میکند. درتیم نوجوانان! مربیاش به بابا گفته که یوزف در فوتبال استعداد درخشانی دارد و گُل زدن توی خونش است.
فرنتس هم فکر میکند که خودش هم در گلزدن دستکمی از یوزف ندارد اما بابا و یوزف فکر میکنند فرانتس هنوز برای بازی در یک تیم درست و حسابی هم خیلی کوچک است وهم خیلی ضعیف ! فرانتس ولی قبول ندارد او میگوید که درفوتبال باید فرز و چابک باشی تا بتوانی از پس همه بربیایی. و مهمتر این که موقع بازی مغز ترا هم به کار بیندازی.
ماجرای کارآگاه شدن فرانتس
فرانتس هشت ساله با پدر و مادر و برادر بزرگ شیوزف در خیابان ها زنگاسه زندگی میکند. خانه دوستش گابی هم درهمان ساختمانی ا ست که فرانتس و خانوادهاش آنجا زندگی میکند. فرانتس مجبور است هر روز بعد از مدرسه، ناهارش را در منزل گابی بخورد و تمام بعد از ظهر پیش او بماند. مامان گابی همیشه به فرانتس میگوید: تو خیلی مظلومی! چرا میگذاری اینقدر گابی به تو زور بگوید؟ فرانتس هم تصمیم میگیرد که دیگر زیر بارحرفزورنرود. اما اینکار به این راحتیها هم نیست.
کسی نمیخواهد زیر بار حرف زور برود، گابی دو هفته پیش آمد سراغ فرانتس و گفت که از حالا به بعد هر وقت که بیکار باشم میخواهم دزدها را تعقیب کنم. من میخواهم کارآگاه شوم و تو هم باید دستیارم شوی!باز فرانتس باید برای گابی پادویی کند. گابی میخواهد از کارهای کوچک شروع کند. او میخواهد دزدها را سربزنگاه گیر بیندازد. فرانتس گیج مانده است که حال ااصلاً دزد کجا بود که آن ها بخواهند او را دستگیر کنند.
هانو و اژدها کوچولو
هانا کوچولو دلش نمی خواهد به مدرسه برود. چرا؟ چون خیلی چاق است و بعضی ها او را برای همین دست می اندازند. بله هانو دیگر مدرسه را دوست ندارد. آن وقتی که پسرک اول پاییز باید مدرسه می رفت و با کوله پشتی جدیدش به آن جا رفت. خیلی هم خوشحال بود. ولی یکی از همکلاسی هایش همان روز اول اسم هانو را گذاشت "قبرستان سوسیس سرخ کرده" یا مثلا "شکم توپی؟...
ماجراهای جدید فرانتس
همانطور که در مجموعه قبلی کتابهای فرانتس خواندید ، فرانتس کلاس دوم دبستان است اما قد او نسبت به سنش خیلی کوتاه است . او برای این موضوع خیلی حرص میخورد و عصبانی است تا حدی که حاضر است جانش را بدهد تا نیم وجب قدش بلندتر شود . موهایش فرفری و طلایی است ، چشمهایش آبی ، دماغش کوچک و سر بالا و لبهایش قرمز و کوچولو ، عین گیلاس .
اینها را نوشتیم برای بچههایی که تا حالا چیزی راجع به فرانتس نخواندهاند .
میشود گفت فرانتس کلاً از پدر و مادرش راضی است . اما سر موضوع تلویزیون از دست هر دوی آنها حرص میخورد . چون پدر و مادر فرانتس با تلویزیون میانه چندان خوبی ندارند و از خدمات آنتن مرکزی استفاده نمیکنند . فرانتس فقط ٣ تا کانال را میتواند بگیرد . برای همین خیلی وقتها پیشِ مامانش شکایت میکند که تلویزیون تمام بچهها به آنتن مرکزی وصل است اما من بدبخت حتی یک فیلم درست و حسابی نمیتوانم ببینم .
این کتاب مجموعهای از ٣ بخش است : ١- فرانتس و فیلمهای تلویزیونی ٢- ماجراهای فرانتس و نینی کوچولو ٣- دردسرهای فرانتس با دوستانش .