تمشک های ناظر
((تعقیبم کردی، آهان ؟خواستی بینی کجا می ره این دختره تنها تنها ...)) موهای فرش راچنگ می زند به پشت. تارهای صوتی اش را کشیده تر (زنانه تر) می کند. ((نکنه شیطون، خواستی خودت تنها تنها بادختره...)) کرم های شبتاب پریده اند توی چشم هایش. برای به بند کشانیدن یک زن اثیری همه مقدمات فراهم است: چله نشینی ای که تنها ده روز به پایانش ماند است ، زنی دور ازدسترس باخال نزدیک به قوزک پایش . وبشرا. دختری که شبوار جین می پوشد ودرهمین نزدیکی است. ((تمشک های ناظر)) بر مرز واقعیت ورؤیا پیش می رود، رؤیایی حقیقی تر ازواقعیت وواقعیتی رؤیایی.
گره کور
جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی
این کتاب با ٨ داستان کوتاه از جمعه بیست و هشتم آغاز میشود. دختری چاق عاشق استادی مو سفید میشود تا آنجا پیش میرود که موفق به گرفتن مدرک دکترا میشود. در ادامه به داستان بعدی میرسیم که روایت راننده تنهای آژانس است که خیلی اتفاقی جدول تلفنی حل میکند. داستان دیگر یک داستان کوتاه از پسر بچهای است که گربهای سیاه دارد و با یک شبح دوست میشود. "زن سمندر یا زینت؟" داستان سرایدار یک برج است که شبها با کلیدهای یدکی به آپارتمانهای طبقات بالا میرود. طولانیترین داستان کتاب ماجرای ٣ زن را باز میگوید که یک مرده روی دستشان مانده بعد کتاب کمی شیرین میشود و به داستان شیرینیپزی مانوک میرسد که دختری ارمنی به نام ژانت مدیر آن است و محبوبه کتابفروشی همسایه. آخرین داستان هم از دو نفر است که با فلاکس چای رفتهاند روی پشتبام تا برف ببینند.
خیالات
پژوی مشکی رنگ از مقابلش گذشت وجلوتر توقف کرد ،بعد بلافاصله دنده عقب گرفت وجلو شهلا ایستاد. راننده شیشه را پائین داد. بلند گفت :(( بیایید بالا می رسونمتون.)) شهلا هنوز راننده راندیده بود. بی اعتنا گفت :(( خیلی ممنون منتظرم تاکسی بیاد. شما بفرمایین.)) دور نیست ، اتفاقی غریبب نیست. خیالات درهمین نزدیکی است . روزمره ای است که آرام آرام مسخ می کند. می رود، می آید وعادی جلوه می کند.
حفره ای در آینه
داستانهای "حفرهای در آینه" سعی در بازنمایی گوشهای از مسائل روزمره انسان شهری معاصر را دارد. مسائلی که خواست گروه، نژاد، جنسیت و طبقه خاصی نیست. راوی داستانها میکوشد ضمن نزدیکی به عالم ذهنیات از عینیات و کنشهای شخصیتها غافل نماند و هر جا که لازم مینماید پرتوی نوری بر هستیشان بیفکند. آدمهایی که در شکلی پنهان گاه به جنگ با خود مشغولند و گاه در ستیز با محیط بیرون. شخصیتهایی پرتضاد در موقعیتهایی که شاید برای تکتک ما آشناست.
از سویی دیگر برشهایی از شرایط اجتماعی معاصر نیز در پسزمینه داستانها دیده میشود. نویسنده همچنین در تعدادی از قصهها به دلمشغولیهای زنانه پرداخته است، بیآنکه لزوماً چنین حرکتی به معنای زن مداری تمام داستانها باشد. هر چند که گونهای از جزئینگری زنانه لاجرم در پارهای از روایتها دیده میشود. لادن نیکنام متولد ١٣٤٧ در تهران، از سال ٧٣ داستاننویسی را در کنار سرودن شعر آغاز کرده است. او لیسانس گفتاردرمانی دارد و از سال ٧٥ در مطبوعات به چاپ نقد ادبی، داستان کوتاه و شعر مشغول است.
شهر یک نفره
ده داستان کوتاه که مجموعه « شهر یک نفره» را پدید آودهاند، جزو اولین کارهای «مرجان بصیری» هستند. این داستانها در موضوعات مختلف و با فضاهایی متنوع نگاشته شده است . در داستان «نادیا»، فضایی رئال را پیش رو داریم که در آن نویسنده به چالشهای میان دو شخصیت راوی و دوستش نادیا میپردازد. در داستان «آنها» با داستانی در ژانر گروتسک رو به رو میشویم. داستانی در فضایی به ظاهر سرد و ناآشنا که افرادی سرگشته و بیگناه را به ما میشناساند. داستان کوتاه «نارنجی» امیدها، یأسها و عشق زن و شوهری را پیش روی ما قرار میدهد که بدون یکدیگر موجوداتی ضعیف، تنها و ناقص هستند. داستان «اژدها» قصه تنهایی دختر راوی داستان است. قصه پرواز فکر تا جایی که خیال خود را به ما میباوراند.
داستان «چند ثانیه بعد»، خواننده را از فضای شاد، شلوغ و پرهیاهو، به گوشهای دنج، خلوت و بیصدا میکشاند، تا همانند راوی داستان تنها چند ثانیه به چراییهای پنهان پیرامونش فکر کند. آخرین داستان (شهر یک نفره) برایمان میگوید که چگونه جرقهای کوچک، میتواند دنیای ذهنی و زندگی فردی را زیر و رو کند و او را به امتحان راههای نرفته سوق دهد. مجموعه داستان «شهر یک نفره»، کتابی قصهگوست. بصیری در این کتاب تلاش کرده طیف رنگارنگ احساسات انسانی را در میان کلمات و در دل داستان به صورتی پنهان بیان کند و مجالی برای ادامه یافتن خط سیر داستان در ذهن خواننده ایجاد کند. داستانهای کتاب «شهر یک نفره»، اتاقهایی غریب و دربستهاند، که با ورود به آن، هر بار با انسانهایی متفاوت از شخصیتهای داستان قبلی، آشنا میشویم. با آنها حرف میزنیم و حرفهاشان را میشنویم، و هنگامی که از اتاق، از شهر کوچکشان بیرون میآییم، گویی دیگر تنها نیستیم.
کوارتت مرگ و دختر
این مجموعه ١٥ داستان را در بر میگیرد. در داستان "کسی برای کشتن" جوان بیاستعدادی که تن به درس خواندن نمیدهد، از جوان نازیبایی که استعداد و حافظه بالایی دارد، متنفر است و میخواهد به هر نحو شده شاهد نابودی او باشد. در داستان "عنفوان دوشیزه لودمیلا گراسیمووا" موضوع نابودی در میان نیست و جوانی که مقامی در دستگاه حزب حاکم دارد، فقط میخواهد لودمیلا، دختر مورد علاقهاش را با استفاده از امکانات قدرت به تملک خود درآورد این که چقدر موفق میشود به شخصیت لودمیلا برمیگردد که نویسنده با واکنشهای او دست به قرینهسازی روی شخصیت جوان زده است. در "سمت غبارآلود شهر" دختر نازیبایی دل به افسری جوان میدهد و به خاطر او تمام پساندازش را از بانک بیرون میکشد؛ پولی که ممکن است آینده او را رقم بزند.
در "راپسودی روی تمی از پاگانینی" موضوع به خود برحقبینی ایدئولوژیک افرادی مربوط میشود که دیر به خود میآیند؛ زمانی که در آستانه باخت قرار میگیرند. در داستان "درسی به اسم زیستشناسی" که به شکل تو در تو نوشته شده است، محور روایت را غرق شدن یک زن و شوهر در کار و گرفتار شدن در دام مالاندوزی و تجمل شکل میدهد. که اما در نهایت میبینند از چیزهای بهتر زندگی غافل شدهاند. در داستان "شؤون ذهن و عین" ناتوانی انسان در شناخت دیگران بازنمایی میشود و این حقیقت که رفتار به خودی خود ملاک کافی و جامعی برای قضاوت درباره انسانها نیست و سادهترین فرد هم در جایی و زمانی پیچیدگیهایی دارد کاملاً غیرقابل پیشبینی. همین نگاه را در داستان "همنشین آزرده" هم میبینیم؛ با این تفاوت که اینجا کانون روایت یک بچه است.
در "زنهای سوار بر اسب" نویسنده از تکنیکهای بینامتنیت و کولاژ استفاده کرده است و پای دیوید دی. اچ. لارنس شاعر و نویسنده انگلیسی و تلمیحی از آثار او را به میان کشیده است.
خوابهای گمشده
راوی «خوابهای گمشده» مرد جوانی است که خانوادهاش او را روانپریش میدانند. این مرد جوان ادعا میکند با روح فامیل خود که مردهاند در ارتباط است .... چرا که روح مادربزرگش او را ترغیب کرده به خانه پدریاش برگردد زیرا حقایق زیادی است که او باید بداند. نویسنده داستان در پی مرور روایتهایی گوناگون از راویان مختلف به دل گذشتههای دور این خانواده نقب میزند و خاطرات نوستالژیکی را برای خواننده تداعی میکند. خواننده در انتهای داستان متوجه میشود تمامی آنچه که روایت شده دستنوشتههای راوی است که اکنون خود نیز به گمشدگان پیوسته: «خوابهایم را گم کردهام، اینک منم و روزهایی پیوند خورده با کابوس. من به آن سو رسیدهام.
آخر خوابهای گمشده. گمشدگان همه این جایند. کسی آیا خواب مرا میبیند؟» زنگ زده بودم به مادر و گفته بودم مامان، خواب وحشتناکی دیدهام! خواب دیدم شما مردین و از مرگتون دو سال گذشته، خونه رو هم فروختیم و .... مادر پای تلفن خندیده بود. گفته بودم مامان، خدا را شکر که خواب بودم، الام میآم دیدنتون تا مطمئن بشم که بیدارم. گوشی را که گذاشته بودم، از خواب پریده بودم! کابوس سرجایش بود!