دفترچه خاطرات جغد 7/ شیرینیپزی درختکده
زنگ تفریح، من همهی گروه را جمع کردم تا اولین جلسهی سریمان را برگزار کنیم. همهی بچهها کارتهای شناسایی شان را نشان دادند و کلمهی رمز را گفتند.
اوا گفت:«من یک فکر خیلی خوب دارم. مامان بزرگ من یک شیرینی پز معرکه است. مطمینم به ما کمک میکند! امشب میرویم لانهی مامان بزرگم. هر کس توانست با خودش آرد و شکر بیاورد».
توی مدرسهی بالادرختی اِوا و دوستهایش میخواهند پول جمع کنند. برای چی؟
چون میخواهند به جغد کوچولویی که نمیتواند پرواز کند، یک صندلی بالدار هدیه بدهند. گروه اِوا شیرینیپزی باز کرده، گروه سو هم یک آبنباتفروشی.
هر گروه به آب و آتش میزند که بیشتر پول جمع کند. آنها فراموش میکنند برای چه داشتند پول جمع میکردند. تو فکر میکنی آنها میتوانند کنار هم کار کنند؟