هفت داستان
«حرفت را هرگز قبول نداشتم که شاعر باید احساس زمان خود باشد و احساس نسل خودش . به نظر من شاعر باید احساس تمام زمان ها باشد و تمام نسل ها. بازی نسلها را قبول ندارم... هر نسلی، جوانی ودیوانگی خودش رادارد.» شادیها و سرخوشی های جوانی دیر یا زود به جدیتی عبث بدل میشوند و خودفریبی و حسرت آغاز میشود. آدمهایی ناتوان از زندگی کردن به باب دل خود، برای فراز از کابوس حال به گذشته میگریزند، به عشقهای ازدست رفته ، دوستیهای دفن شده و سرانجام مرگ درراه که دیری است خویشاوندش گشتهاند.
کافه نادری
بحران باب روز بود: بحران خانواده، بحران عشق، بحران روابط مشترک. حتی اظهار عشق هم می توانست یک عمل ابلهانه بورژوایی باشد وباعث اختناق جنسی بشود. اما مهمت تر ازهمه بحران ایدئو لوژ یک بود، یا به قول آلبا، دنیا نباید دیگرآن طوری بگردد که تا به حالا گردیده است. واین موضوعی بود که آلبا پیرانی وفرزاد مفتون میتوانستند ساعتها دربارهاش با تو حرف بزنند و سیگار پشت سیگار روشن کنند. (( کافه نادری )) روایتی دیگر است ازداستان بلند نسلی که بنا داشت تقدیر را گردن ننهد، و ننهاد، بی آن که از بختک شوم غربت و فرسایش گریزی یافته باشد.