قطار در حال حرکت است
این مجموعه از ١٦ داستان کوتاه تشکیل شده است. با موضوعهای متنوع که بیشتر آنها مربوط به زندگی شهری و زنان کارمند است. «طوری نشسته بودیم تو قطار که انگار قطار در حال حرکت است. همه ما همینطور، آرام تکانتکان میخوردیم. فنجان چایم را پر کرده بودم و هر چند دقیقه دستم حرکت میکرد و چای سر ریز میشد. انگار به خاطر حرکت چرخها در ریل بود.» نگاهم میکند. میگویم: چه بنویسم؟ دلگیر نگاهم میکند. مثل همان باری که در خواب دیده بودمش، پیکرهای روشن با موهایی بلند. پیکرهاش زن بود، بیآنکه زن بودنش پیدا باشد، گفت: تنهاییام را چطور مینویسی؟ گفتم کسی که نمیتواند عاشق شود تنهاست!» «ایستاده هم میشود خوابید!» نام یکی دیگر از داستانهاست: زن از ته اتوبوس با صدای بلند گفت: آقا چراغهای این قسمت رو خاموش کن!» زن با صدای بلندتری گفت: حالا چه جوری بخوابم؟
کوارتت مرگ و دختر
این مجموعه ١٥ داستان را در بر میگیرد. در داستان "کسی برای کشتن" جوان بیاستعدادی که تن به درس خواندن نمیدهد، از جوان نازیبایی که استعداد و حافظه بالایی دارد، متنفر است و میخواهد به هر نحو شده شاهد نابودی او باشد. در داستان "عنفوان دوشیزه لودمیلا گراسیمووا" موضوع نابودی در میان نیست و جوانی که مقامی در دستگاه حزب حاکم دارد، فقط میخواهد لودمیلا، دختر مورد علاقهاش را با استفاده از امکانات قدرت به تملک خود درآورد این که چقدر موفق میشود به شخصیت لودمیلا برمیگردد که نویسنده با واکنشهای او دست به قرینهسازی روی شخصیت جوان زده است. در "سمت غبارآلود شهر" دختر نازیبایی دل به افسری جوان میدهد و به خاطر او تمام پساندازش را از بانک بیرون میکشد؛ پولی که ممکن است آینده او را رقم بزند.
در "راپسودی روی تمی از پاگانینی" موضوع به خود برحقبینی ایدئولوژیک افرادی مربوط میشود که دیر به خود میآیند؛ زمانی که در آستانه باخت قرار میگیرند. در داستان "درسی به اسم زیستشناسی" که به شکل تو در تو نوشته شده است، محور روایت را غرق شدن یک زن و شوهر در کار و گرفتار شدن در دام مالاندوزی و تجمل شکل میدهد. که اما در نهایت میبینند از چیزهای بهتر زندگی غافل شدهاند. در داستان "شؤون ذهن و عین" ناتوانی انسان در شناخت دیگران بازنمایی میشود و این حقیقت که رفتار به خودی خود ملاک کافی و جامعی برای قضاوت درباره انسانها نیست و سادهترین فرد هم در جایی و زمانی پیچیدگیهایی دارد کاملاً غیرقابل پیشبینی. همین نگاه را در داستان "همنشین آزرده" هم میبینیم؛ با این تفاوت که اینجا کانون روایت یک بچه است.
در "زنهای سوار بر اسب" نویسنده از تکنیکهای بینامتنیت و کولاژ استفاده کرده است و پای دیوید دی. اچ. لارنس شاعر و نویسنده انگلیسی و تلمیحی از آثار او را به میان کشیده است.
کُتلت سرد
آخرین بار که دیدمش جمع شده بودیم توی واحد من و او داشت کتلت میخورد ، مدام به من تعارف میکرد و میان حرفهایمان میپرید . گفتم : دوست ندارم . با آرد نخودچی و سیبزمینی آبپز که اصلاً دوست ندارم . شانههایی استخوانی داشت و چشمانی نگران . خوشحال بود . از ته دل . هیچ وقت ندیده بودم با کسی آن طور حرف بزند . با این که پنج شش ماهی همخدمت بودیم اما تا قبل از آن شب هیچ وقت از خانوادهاش صحبت نکرده بود . آن شب توی واحد موتوری شام خوردیم .
داستانهای « کتلت سرد » مضامینی اجتماعی دارند که سالها دغدغه نویسنده آن بوده است : همه سکه صدایش میکردند بجز عزیز که صداش میزد حلیمه خانم و آقا جون که خودش این اسم را روی او گذاشته بود . توی خواستگاریاش گفته بود : این سکه شانس منه . اما یک سال بعد با اینکه برایش بچه به دنیا آورده بود فقط او بود که صداش میزد ده شاهی . کتلت سرد ، آیرخ ، مایل به خاکستری ، سکه ده شاهی و . . . عناوین مجموعه داستانهایی هستند که امید پناهیآذر نوشته است .
شما از کجا بادمجان میخرید؟
این مجموعه از چهارده داستان کوتاه تشکیل شده است . کتاب با داستان یک سیب زمینی برای پوست کندن آغاز میشود : « فکر میکنم بهترین آژانس خبری دنیا هم بدون حضور زنان خبرهایش ناقص میماند . نمیدانم چطور ممکن است هر روز یک ساعت حرف و خبر دست اول برای هم داشته باشیم . در قابلمه را که میگذارم ، دخترک بیدار میشود . نیمساعتی میشود که کامپیوتر در حالت انتظار فرورفته . امروز دیگر نمیخواهم خاموشش کنم . هنوز ظرفها در ظرفشویی ماندهاند . صبحانه دخترک را میدهم . وقتی سرگرم بازی شود ، بهترین وقت نوشتن است . » « آپارتمان شماره هفده یک طبقه پایینتر از ما ، دست راست ، قرار دارد . پنجره دونبش آن از یک طرف به خیابان باز میشود و از طرف دیگر به محوطه بین دو بلوک دید دارد . درست مثل باقی آپارتمانهایی که روی آن هستند . تنها تفاوتش پرده پنجره آن است که از ایستگاه تراموا هم دیده میشود و حتی بیشتر از پرده آپارتمان شماره ٢٨ که پرچم کاناداست جلب توجه میکند . »
چرا بیسیم ما دیر بوق زد ؟ چرا گریه کردی ؟ شما از کجا بادمجان میخرید ؟ مرد اسیر ، صندوقچه آبا ، این موبایل لعنتی ؟ ، آقای گلابی یک روشنفکر نماست ، کسی برای دوست داشتن ، خوب است که آقا دست بزن ندارد ، خطکش هاشم آقا ، خانم کتایون دیبا نویسنده خوبی میشد اگر . . . ! و زندگی در صد کلمه داستانهای این مجموعه ٨٤ صفحهای هستند راهی بازار نشر شده است .
شفا در میان ما نفس میکشد
کتاب روایتی ساده و صریح از آدمهایی است که جبر زندگی آنها را به وضعیتی استثنایی کشانده است . وضعیتی که در آن « تنهایی » مثل یک موجود دوستداشتنی در لحظه لحظه زندگیشان حضور دارد . این تنهایی گاهی معشوقی است دلفریب و گاه خاطرهای است دور و محو از روزگار سپریشده . زنان تنهایی این داستانها در جستجوی روح گمشده زندگیشان به همه چیز چنگ میاندازند ؛ حتی به روزهای هفته ؛ « صبح ریخت توی اتاق و غبار آن نشست روی تختخواب رضا که روی آن شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه و همه روزهای هفته مثل آدمی بیکار دراز کشیده بود . »
آدمهای این کتاب برای دمی نفس کشیدن و رها شدن از روزمرگی ، پناهگاهی بهتر از پشتبام آپارتمانهای مسکونیشان پیدا نمیکنند . به آنجا میروند که شاید ستارهای را در دوردست آسمان تیره شهر رصد کنند . « شفا در میان ما نفس میکشد » مجموعهای از داستانهای مینیمالیستی است که زندگی معاصر انسانها را نشانه رفته است .
عشق و رُب به اندازه کافی
« میدانی همین امروز بچهام از لب همین بالکن پرت شد پایین . من توی بالکن کوچیک خونه نشسته بودم . داشتم با اسباب بازیهای بچه ور میرفتم . یک دفعه دیدم بچهم روی دیوار بالکنه . تا به خودم بیایم و بجنبم به سبکی یک پرنده رفته بود . » آدمهایی که ما هستیم فرق زیادی بین خواستن و نخواستنمان نیست . وقتی زیاد میخواهیم ، خیلی زیاد ، میکُشیم و وقتی نخواهیم ، خیلی زیاد ، باز هم میکُشیم . آنچه در داستانهای کتاب « عشق و رُب به اندازه کافی » گرد هم آمدهاند ، به ظاهر پراکندهاند اما در پس همه آنها یک کشتن هست . مهم نیست که کشتن بر چند نوع است مهم این است که هست و تا کشتن هست زندگی باید کرد . کتاب « عشق و رُب به اندازه کافی » در ٩٦ صفحه راهی بازار نشر شده است .
عبور معطر
« ظهر که شد فکر کردم دیگر تحملم تمام شده است . بلند شدم رفتم سراغ تلفن تا شماره بگیرم ، سراغش را بگیرم ، شاید از او خبر داشته باشند ، ولی همانطور نشستم ، سر جایم و دیدم دو ساعتی هست که دارم با خودم فکر میکنم . قرار بود بیاید دنبالم . سفری ترتیب داده بود . یکجور آشتیکنان . » این مجموعه از ٢١ داستان کوتاه تشکیل شده است ، روز والنتاین ، عبور معطر ، آرسنیک ، تو اسمش مار داره ، سرگیجه و داستان نامزدها را شاید بتوان از بهترینهای این مجموعه دانست که نویسنده در آنها توانسته فضای مناسبی را بیافریند : « او هجده ساله است . دزد است ، آدمکش است و تا چند روز دیگر یک اعدامی است و هنوز غروب برایش تماشایی است .
او میداند هیچگاه سن افراد نیست که غروب را تعریف کرده است ؛ همانگونه که سن او در کفه ترازوی جنایتهایش قرار نمیگیرد . او میمیرد و قضاوت این مردن ، سوای چگونگی آن ، بر عهده عدالت اجتماعی نیست . حتی خودش مرگ را اصل مسلمی میداند و با آن چندان مخالفتی ندارد . وقتی با ماشین دزدی در خیابانها به گشت و گذار پرداخته بود ، به تنها چیزی که فکر نکرده بود تبادل این موقعیتها بود . زمانی که او قاتل بود و حالا که کسی قاتل او میشد . »
قصههای پریوار
این روز دوازدهمی است که بیکار شدهام. حسابش کامل دستم است . درست دوازده روز پیش بود که مدیر داخلی شرکت، آن نامه را دستم داد. حالا دوازده روز گذشته است. یادم نمیرود، هیچوقت. جملهای را که وقتی نامه را باز کردم، توی ذهنم پیچید: «حالا به پری چه میگویی؟» گفتم: «پری دستهایت چرا اینطور شده؟» پری دستهایش را پشتش پنهان کرد. دستهای پری پوست پوست شده بود. این مجموعه از ٣٩ داستان کوتاهِ کوتاه تشکیل شده که بخش اول آن را داستانهای پریوار و بخش دوم آن را داستانهای واقعی تشکیل داده است. در «رگهای آبی دست مادرم» میخوانیم: مادر آن وقتها رخت میشست. برای در و همسایه و گاهی هم برای مشتریهای محله بالا. دستهایش همیشه خیس بود و ورم کرده. سردی آب انگار توی دستهایش نفوذ کرده بود و رگهای آبیاش هر روز بیشتر پیدا میشد. دست که به وقتش میکشید، دلت میگرفت و ...