مارمولکی که ماه را بلعید
«مارمولکی که ماه را بلعید» روایتی است طنز که ضمن سرگرم کردن خواننده قصد به چالش کشیدن وقایعی از تاریخ شاهان قاجار و البته پهلوی را دارد. وقایعی که همگان با آنها آشنایی داریم و بارها و بارها در بارهشان خواندهایم و نوشتهایم، اما نویسنده اینبار بهگونهای دیگر و از زاویه دیدی متفاوت به آنها نگریسته است. وقایعی مانند قضیه تحریم تنباکو و چگونگی شکلگیری آن و تبعاتی که از پی آن آمده، قتل ناصرالدین شاه در حرم شاهعبدالعظیم، استنطاق میرزا رضای کرمانی ـ البته اینبار در داستان قاسم شکری خود ناصرالدین شاه در جلسه بازجویی میرزا حضور دارد ـ جریانات فکری آن دوره مثل فراماسونری، نهضت مشروطه و وقایع ریز و درشتی که با آنها در ارتباط بوده است و دیگر اتفاقاتی از تاریخ فارس که با عنصر تخیل و طنز همراه شده است.
راوی داستان، نویسنده دورگهای است فرانسوی ـ اسپانیایی تبار ـ با نام ساختگی «ژان ژاگ ژی گاردیو» که با طنزی منحصر به فرد و نگاهی بیطرفانه وقایع مورد بحث را به چالش میکشد. البته به گفته راوی، قرنها از وقوع این اتفاقات گذشته و حالا این روح اوست که در دنیای پس از مرگ روایتگر داستانی است که سلسلهوار تا ابدالاباد تکرار میشود. «قاسم شکری» پیش از این کتاب «بوی خوش تاریکی» را نوشته که برنده جایزه کتابهای متفاوت «واو» در سال ١٣٨٧ شده است.
مردی که هیچ بود
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
یاشا کمی چاق و تپل و سرخ و سفید بود، لب پرخنده ای ام داش. همه جام جاش بود، با اون لهجه شیرین نیمه آذریش توجه اطرافیانشو به خودش جلب می کرد، قاپشونو می دزدید و یار غارشون می شد. اون مرد بی شیله پیله و کم سوادی بود، اما خیلی سرش می شد. اهل سیر و سفر نبود، چون وضع مالی میزونی نداش. دور هیچ فرقه ای ام تاب نمی خورد، سرش به کار خودش و زن و بچه ش بود، نماز و روزه ش ترک نمی شد و راه مسجدم گم نمی کرد. اگه کسی تو محل جشنی، عروسی ای چیزی داش، یه راس می اومد سراغش و آشپزیشو به اون می داد، دستمزدی ام بهش می دادن که کمک خرجیش می شد.
یاشا پولاشو صنار سه شی روی هم می ذاشت و جم می کرد تا تونس یه تیکه زیمین آخرای سبزیکاری امین الملک، چسبیده به باغ ملا، نزدیکای حندق دس و پا کنه و یه اتاق خشت و گلی کنج اون جا علم کنه و زن و بچه شو از آوارگی و خونه به دوشی و اجاره نشینی نجات بده. چن سال بعد با تقلای زیاد و از خرجی خونه زدن و نخوری و ته خونه رو فروختن و قرون قرون رو هم گذاشتن و قرض و قوله تونس چار تا اتاق دیگه و دو تا زیرزیمین به اون اتاق اضافه کنه و به آدمای مختلف اجاره بده...
من و محمد فری
کتاب من و محمد فری از هفت داستان کوتاه تشکیل شده است. داستانهایی با پس زمینه اجتماعی که زندگی مردم را در برگرفته است: شاید دم دمای غروب بود، یا صبح زود، یا بعد از ظهری ابری. چه فرقی میکند؟ همین را بگویم که هوا برای نفس کشیدن بسیار سنگین بود. کف پیاده رو سنگفرش بود با ابعادی بزرگ تر از حد معمول و خیس. اینها را که میگویم مطمئن نیستم. همچنان که از دیدن پیرمردی که غریبانه سرش را به دیوار تکیه داده بود تعجب نکردم. اما چند قدم که دور شدم ناگهان چیزی در وجودم جوشید: پدر- پدرم! بازگشتم. پدر در عالم غمگنانه خودش بود. گویی از مسیری طولانی آمده باشد و اکنون خرد و خسته این جا نشسته باشد. به گونهای روبرویش ایستادم که مجبور باشد نگاهم کند. و کرد. ناگهان آغوش باز کرد و ... .
«امین فقیری» شیرازی است. متولد ٣٠ آذر ١٣٢٣. دبیر بازنشسته، اولین کتاب او «دهکده پر ملال» است و کارنامه پر باری در نوشتن دارد. من و محمد فری تجربهای نو است در زمانهای نو! «از این جا که میگذشتیم» ، «من و محمد فری» ، «در شهری کوچک» و چند داستان کوتاه دیگر کتاب حاضر را شکل دادهاند.
می خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم
راوی داستان زنی سیساله و فارغالتحصیل رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است. از بد روزگار، از کار بیکار و از همه جا رانده شده و با شوهر مهندس خود زندگی آرام و بی حاشیهای دارد. وقتهای بیکاری و افسردگیهای موسمیاش را با پختن غذا و یادآوری خاطرههای پراکنده شکمی از روزگارهای دورتر میگذراند.
کتاب حاضر تصویرگر یازده روایت آبگوشتی است. در هر روایت یک جور غذا محور داستان میشود: آبگوشت، خورش کرفس، نان و پنیر و گوجه، یتیمچه، کلهپاچه، خورش هویج و... نویسنده کوشیده است با استفاده از موضوع هیجانانگیز غذا، هم قصه بنویسد و هم روش پخت یازده غذا را میان قصههایش بیاورد: خیلی طول کشید تا این گزاره به ما ثابت شود که آبگوشت شاخ دارد. خانهمان داشت از بیخ و بن کنفیکون میشد که یکهو شاخکهای مامانم جنبید و فهمید ما از آن خانوادهها هستیم: از آنها که وقتی آبگوشت میخورند، پاچه هم را میگیرند و از گل و گردن همدیگر آویزان میشوند و میپرند به هم.
نویسنده این کتاب معتقد است دنیا بر مدار سه اصل کلیدی میچرخد: «خواب، کتاب، کباب» و تا کسی میگوید چرا ایرانیها اینقدر شکمو هستند زود میگوید شکمو نیستند اهل دلاند.
ما در عکسها زندگی میکنیم
ناشر: هیلا
رمان « ما در عکسها زندگی میکنیم » ماجرای دختری است به نام پری که نیمی از زندگیاش را در ایران گذرانده است و خیلی عاشق حرفه عکاسی است . او رابطه خاصی با مادربزرگش دارد . پری از سالهای دور عاشق عکسهای سیاه و سفید بوده اما نامزدش این عکسها را دوست ندارد . حتی برایش این عکسها دلهره آورند . چرا که در اوایل آشنایی با عماد ، او یک روز مؤدبانه فاش کرد که از سه چیز در دنیا خوشش نمیآید و حتی از آنها میهراسد : عکسهای سیاه و سفید ، موزههای بزرگ و سلسله قاجار .
باران بند آمده ، اما هنوز شیشهها تر است . عماد و پسرک کمک کردهاند تا ظرفها را جمع کنم ، همه را کوه کردهام توی سینک و ایستادهام به شستن . پسرک خیره مانده است به من ، پرسیده که کمک نمیخواهم ؟ گفتم که نه این طوری راحتترم . بعد یک دفعه از دهنم پریده : مردها الان پیپ میکشند اگر میخواهید حوصلهتان سر نرود ، میتوانید نگاهی به قابهای روی دیوار بیندازید .
پریناز رئیسی در اولین کتاب خود روایتگر زوایای جسته گریخته سه دهه از زندگی یک زن ایرانی است . « ما در عکسها زندگی میکنیم » روایتی غیرخطی از حال و گذشته زنی است شیفته عکاسی که در ایران پس از انقلاب به دنیا آمده و بزرگ شده و اکنون جزو مهاجران نسل سوم ایرانیان مقیم اروپا به شمار میرود . این کتاب در ١٥٢ صفحه منتشر شده است .
شبانه های پدرم
«شبانههای پدرم» رمانی است ایستاده در میانجای رمانهای جدی و پرطرفدار. زبان در اثر ریزبافتی زیبا از واژگان است که طرفداران رمانهای جدی را به خود جذب میکند و روایت، دوستداران رمانهای پر طرفدار را. زبان اثر، زبانی است خاص که نویسنده در طول سالها نوشتن به آن رسیده، بیتصنع، زیبا، جاندار، فخیم و شاعرانه که گاه خواننده فکر میکند، نکند داستان در اصل به قصد جلوۀ زبان نوشته شده باشد و روایت عرضه میشود تا عرصهای بگشاید بر دلبری زبان! با این وجود روایت نیز آنجا که از عشق میگوید در ادبیات ما تازگی دارد که نداشتهایم یا کم داشتهایم در رمانهایمان چنین عشقی را آن هم پیرانه سر . زندگی عشق با یک نگاه، در واپسین روزهای قجری تا مانایی واقعگرایانهاش در دوران ما خوش به کاغذ نشسته آن هم زمانی که پیرانگی جوهر عشق را تراش و جلا میدهد.
این سیال در شیشۀ عمر آدمی چهل سالی میماند تا صافی شود. سفر، سفر عشق است از مجاز تا حقیقتی آن هم نه افلاطونی که حقیقتی به واقعیت قابل لمس. جمشید طاهری نویسندهای است که پیشتر بیش از ١٠ رمان نگاشته، رمانهایی که از سال ٧٥ به چاپهای متعدد رسیدهاند اما خودش به رضایت نرسیده است.
ملاقات با سوسک
داستانهای این کتاب همراه با پیش داستان و پس داستان طوری کنار هم قرار گرفتهاند که خوانش آن به صورت جداگانه و حتی پیوسته به کلیت کتاب لطمهای نمیزند. یعنی شخصیتها و روایتهای داستانهای کوتاه به صورت کاملاً مستقل از هم شروع میشوند و پایان مییابند اما اعمال، رفتار و گفتار هر شخصیتی از داستان به داستان دیگر منتقل میشود و بر سرنوشت داستانها و دیگر شخصیتهای آن اثر میگذارد. نویسنده این کتاب اعتقاد دارد نیمی رمان و نیمی داستان کوتاه نوشته است. «بشردان» داستان زندانی بیچارهای است در زندانی پیشرفته و شکنجههایی که او و همه با هم تحمل میکنیم. داستان مادری که دیوانه وار به درد عشق میورزد. در داستان ملاقات با سوسک منتقد و مقاله نویس یکی از مجلات و روزنامههای هنری خودش را برای ملاقات و شاید خواستگاری از همسر بعدیاش آماده میکند اما به ناگهان به ملاقات یک سوسک میرود و ...
«چون خوش قیافه نیستیم مارو میکشید، یعنی اگه ما خوش قیافه بودیم ولی آدم میخوردیم یا مثل شما خوش لباس و خوش چهره بودیم ولی دزد، ریاکار، بیشرف، هزاررنگ و بد صفت بودیم شما ما را نمیکشتید؟ کاری به کارمون نداشتید؟ همان طوری که کاری به کار خودتون ندارید.»
من آلیس نیستم ولی این جا خیلی عجیبه!
ولی اینجا خیلی عجیبه!
راوی اول شخص، دچار سندرم نادری است معروف به «آلیس در سرزمین عجایب» که شخص بیمار چیزها را بزرگتر و یا کوچکتر از اندازه واقعی خود میبیند. او که این حالت را از سنین پایین تجربه کرده است و در بزرگسالی به ماهیت آن پی برده، رد نشانههای آن را در خاطراتش میگیرد. خاطراتی که از مجرای نگاه متفاوت او به جهان بازتاب پیدا میکنند منجر به تصویر معوجی از جهان پیرامونی او میشوند که در نهایت به حذف مرز میان خیال و واقعیت میانجامد. توهمی که او را در دنیایی سیال از اسطورهها و افسانههای دیروز و امروز رها میکند که هیچ ساحل امنی در آن نیست. انگار نسبت راوی بیمار با جهان استعارهای از حضور انسان در جهان مشکوک این عصر است: «همسرم غولها را زیاد جدی میگیرد! آنها را بیخود گنده میکند... دست خودش نیست. این، هم خودش را به هول و ولا میاندازد، هم غول را معذب میکند!
آن نیمه شب هم که داشتم روی متن «درباره ما» برای وبسایتم کار میکردم تا صبح خروسخوان تحویل طراح دهم، به همین دلیل وحشت زده شد. توی اتاق نشسته بودم به نوشتن – چندین بار خط زدم و از نو نوشتم... چشمهایم خسته بود و سردردم داشت پا میگرفت. با این حال فرصت کم بود و باید سروتهش را زودتر هم میآوردم. بالاخره بعد از بالا و پایین بسیار، سر و شکل متن درآمد و رسیدم به ماجرای «فابرژه» و تخممرغها... .»