مرز سایه
درباره این رمان – مرز سایه – نوشتهاند که دستمایهاش تجربه خود نویسنده بوده است . گویا کنراد در دورهای که زندگیاش را عمدتاً بر پهنه دریا میگذرانده ، ناگهان بدون هیچ دلیل مشخصی کار خویش را رها میکند و حتی بعد از مدتی دچار تشویش و بیتابی عصبی میشود . در همین اوضاع به شکلی ناگهانی به او پیشنهاد میشود که فرماندهی یک کشتی به نام « اوتاگو » را بپذیرد و کنراد این پیشنهاد وسوسهانگیز را میپذیرد ، چون از این طریق میتواند در جوانی برای نخستین بار ناخدایکم یک کشتی باشد ، مقامی که معمولاً به افسران جوان پیشنهاد نمیشده است گویا در آن زمان بیماری مرموزی در میان ملوانان شیوع داشته است .
در تمام آثار کنراد یک شخصیت مرموز وجود دارد و نمود این شخصیت در بعضی از آثار او که جزو بهترین کارهایش هستند به مراتب بیشتر از آثار دیگر و اغلب پرحجمتر است . در آثار او تاریکی حضوری همیشگی و کاملاً نمادین دارد . تاریکی مثل حجمی غلیظ و متراکم و هوشمند است که سیلان مییابد و به تدریج دل و روح و ذهن و اندیشه مردان کنراد را اشغال میکند .
قلعۀ سفید
در قرن هفدهم، راهزنان ترک جوانی ونیزی را اسیر میکنند و به استانبول میآورند. او که مدعی است از نجوم، فیزیک و نقاشی سررشته دارد، برده استادی ترک میشود. این دو، ارباب و برده، به قصد شناختن، فهمیدن و فهماندن همدیگر، در خانهای تاریک و خالی، در دو سوی میزی مقابل هم مینشینند و به گفتگو میپردازند، سوار بر مرکب حکایتها و ماجراهایی که نقل میکنند، به ساختن سلاحی باورنکردنی میرسند... داستان که پیش میرود، به تدریج و با تأنی روز به شب و سایهها به هم، جای میسپارند.