شب (داستان های برگزیده دومین دوره جایزه ارغوان)
19,800 تومان
در دهههاي گذشته، اين داستان کـوتاه ايـران بـوده کـه جريان اصلي و بزرگترِ داستاننويسي مـا را تشکيل داده است. نه فقط سنت داستاننويسان ما و پشتوانهي تاريخي اين سنت، بلکه گستردگي آن در طول و عـرض جغرافيامان هم مديون داستان کـوتاه است. با داستان کوتاه است که نويسندگان جوان بسياري در همهجاي ايران جرئت نوشتن پيدا کردهاند و حرفهاشان را در قـالب آن ريختهاند.
اغلب نويسندگان داستانهاي اين مجموعه مسائل اجتماعي پيرامون زنان را منعکس کردهاند و از صرفِ بيان خود و مسائل فرديشان گذشتهاند. فضاي داستانها غالباً بازتابي از وضعيتي ناهنجارند که گاهي با مهاجرت و گاهي با ازدسترفتن يکي از اعضاي خانواده و گاه با خيانتي در عشق حاصل آمدهاند. همهي اين موضوعات البته در قصههايي جذاب و باورکردني گنجانده شدهاند، و واقعگرايند و قصهگو.
فقط 1 عدد در انبار موجود است
شب (داستان های برگزیده دومین دوره جایزه ارغوان)
نویسنده | اوژن حقیقی |
مترجم | |
نوبت چاپ | 1 |
تعداد صفحات | 86 |
قطع و نوع جلد | رقعی شومیز |
سال انتشار | 1398 |
شابک | 9789642134427 |
وزن | 0.104 کیلوگرم |
---|
اطلاعات فروشنده
- فروشنده: Ali
- نشانی:
- هیچ ارزیابی یافت نشد!
دولت و جامعه در ایران
راهبردها و فنون طراحی آموزشی
تاریخ تاریخ ها
به دنبال لئوناردو داوینچی
روباهیاب (۴۲) (نمایشنامه)
معرفی کتاب روباهیاب (۴۲)
جهان نمایش مجموعهای است از متنهایی که برای صحنهی نمایش یا دربارهی آن نوشته شدهاند. انواع نمایشنامه، چه برای اجرا و چه صرفاً برای خوانده شدن، از جمله نمایشنامههایی با اقتباس از آثار ادبی یا سینمایی، و نیز متنهای نظری در حوزهی درام و نقد آثار نمایشی، در این مجموعه جای میگیرند.
ما اينجا داريم مي ميريم
جملاتی از کتاب ما اینجا داریم میمیریم
خوشبختیها را گم کردهایم، همهشان گم شدهاند. دستمان خالی است دیگر هیچ نوری توی دستهامان نیست.
گاهی همین قدر که بنشینم و ده دقیقه توی حال خودم باشم و کارگرهای ساختمان روبرو تیرآهن خالی نکنند و دلم برای چیزی شور نزند و تسمه کولر پاره نشود به گمانم خوشبختم.
خوبی تهران همین است که همهچیز گم میشود توی های و هوی شهر.
طلاپری میداند که هر ستاره مال کدام آدمیزاد است و حال میبینیم که آدمیزادها همیشه با جام چای کنار پنجره میایستند و هیچوقت پریهای جنگل را صدا نمیزنند. آدمیزادها عاشق آسمان هستند و مدام دنبال ستارههایشان میگردند.
مادرش همیشه میگفت هیچ کار خدا بیحکمت نیست. بعد هم غشغش میخندید که یک خدایا شکر بگو و خودت را راحت کن. تا آن سر دنیا هم که بدوی نمیفهمی چرا بلاهای ریز و درشت سر آدم میآید.
آدمیزادها هیچوقت صدایی را که نمیبینند، نمیشنوند. حتی گاهی خوشبختیهای کوچکشان را هم نمیبینند.
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.